دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

«یک پله بالاتر»؛ نقد فیلم «مرد عوضی»*

دوشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۳۳ ب.ظ

«مرد عوضی»[1]، فیلمی است دینی، که «دینی بودن»اش را نه پنهان می کند و نه به صورت مخاطب می کوبد.عناصر فیلم، همه، به دفاع از «حق» قیام کرده اند؛ مضمون، داستان، دوربین، میزانسن، موسیقی، ... و جلوتر از همه، فیلم­ساز، که شعار نمی دهد، قواعد مدیا را می شناسد و به آن وفادار است. درست حرف می زند و حرف درستی هم می زند. از سطح[2] عبور می کند و به مفهوم پیچیده تری می پردازد؛ «استقامت»

***

«مَنی»[3]، مرد شریف و باایمانی است که در اوج «مشکلات» و «ابتلائات»، «صبر» دارد و قسمت پر لیوان را می بیند. بحران ها را مدیریت می کند و می تواند تکیه گاه خانواده اش باشد؛

- در مورد نقصی که دندان­پزشک مطرح می کند(عقب افتادن دندان از فک در تکامل)، نگاهش به مطلوبیت کلی انسان است.

- وقتی همسرش، «رُز»، با ناامیدی از مشکلات سلسله وار زندگی گلایه می کند، او به خوش شانسی هاشان اشاره می کند؛ این­که عاشق یکدیگرند، بچه های خوب و باهوشی دارند، و شغلی که او دوستش دارد. در نهایت «رُز» امیدوارانه می گوید «تو دوباره همه چیز را درست می کنی» و (هرچند موقتاً) آرام می گیرد.

- دعوای بچه ها را هم مدیریت می کند و هردو را راضی می کند.

- بعد از بلای عجیبی که نظام معیوب آمریکا(بلکه مدرنیته) بر سرش می آورد[4]، وقتی متوجه می شود شاهد دوم هم مرده است، همچنان ایمانش را حفظ می کند، دعا می کند و امیدوار به یافتن نفر سوم است. اما زن باز کم می آورد. این بار «شک» می کند، از نور به تاریکی(سایه ی «مَنی») می رود[5] و به عقوبتی سخت دچار می شود؛ «ترس»، «احساس گناه» و «دوری از خانواده».

«مَنی»، در تمام این مراحل «ایمان» دارد و«صبر».

او همیشه یک(بلکه چند) پله از «رُز» بالاتر می ایستد، اما این کافی نیست.

***

«احساس تنهایی» در این روند خسته کننده و تحقیرآمیز، او را هم به زانو در می آورد. این جاست که با یک «مَنیِ» خسته و بریده رو به رو می شویم. «مَنی»ای که در آستانه لِه شدن است، بر لبه ی چاهی که «رُز» در قعر آن است.

اما یک مرد سنتی[6]، کسی را دارد که وقتی نمی داند باید چه کند، سراغش برود و از او راهنمایی بگیرد؛ «مادر».

«مادر»، بی کار نیست؛ برای بچه ها لباس می بافد. او مثل یک مشاور خبره و دل­سوز، گوش می دهد و پسر را دل­داری می دهد؛ «تقصیر تو نبوده، تو کُلّی بدبیاری آوردی که ممکنه برای هرکسی پیش بیاید.»

بعد (روحِ) فرزندش را معاینه می کند؛

- «دعا کرده ای؟»

- «بله»

- «در دعایت چه خواستی؟»

- «برای کمک دعا کرده ام.»[7]

اشک در چشمان مادر موج می خورد. «درد» را تشخیص می دهد و «نسخه» را ملتمسانه طرف بیمار می گیرد؛ «برای استقامت دعا کن».[8]

حالا «مَنی» است که باید برخیزد و «یک پله بالاتر» رود.

این کار را می کند، و «گشایش» آغاز می شود.

هرچند او نباید در انتظار معجزه ای باشد که مشکلاتش را آناً  حل کند، که زندگی، عرصه ی ابتلائات است و فرزند آدم(ع)، ناچار به صبر و استقامت.

***

در حاشیه ی تم اصلی، نگاه انتقادی فیلم­ساز به سیستم حاکم، در جای جای فیلم به چشم می خورد، که البته در خدمت داستان نیز هست.


سیستم بیماری که از «نظام سرمایه داری» شروع می شود، در نظام «رسانه­ای» و «علمی»، نظام «درمانی» و «بیمه»، در نظام «امنیتی» و «حقوقی» ادامه می یابد و در نهایت به «روان شناس» و «تیمارستان» ختم می شود. روندی کاملاً روتین. انسان ها توسط دو مأمور، تحت الحفظ از اتاقی به اتاق دیگر هدایت می شوند، از نقطه ی «الف» به نقطه ی «ب»، به نقطه ی «ج»، به...؛

- فیلم با نمایی کج از کلوب اشرافی «لک لک» شروع می شود تا نگاه فیلم­ساز را به نظام متزلزل و ناراستِ سرمایه داری عیان کند. کلوب لک لک مکانی است برای شادیِ سرد و تفاخرآمیز پول­دارهای نیویورک. کلوبی معروف که از بیرون زیبا و مطلوب به نظر می آید. کارآگاه پلیس، خیال می کند قاعدتاً باید به «مَنی» خیلی خوش بگذرد که در چنین کلوبی کار می کند، اما نمی داند که خدمه ی کلوب هرشب باید شاهد عیش و نوشی باشند که خود و خانواده شان حق شرکت در آن را ندارند.

- به محض این­که پای «مَنی» به خیابان می رسد، در محاصره ی دو پلیس قرار می گیرد. پلیس ها مأمورند او را در دالان پر پیچ و خم سیستم حاکم حرکت دهند و از اتاقی به اتاق دیگر ببرند. حتی وقتی دو مأمور حضور ندارند، او حضور آن­ها را در خیابان، جلوی در خانه، حس می کند.

- رسانه، ضمن تبلیغ اتومبیل، راهِ رفتن به یک سفر خانوادگی با این ماشین را، سرمایه گذاری در بانک یا شرط بندی معرفی می کند. و آن که سرمایه ای ندارد، ناچار باید به جدول اسب ها چشم بدوزد.

- دندان پزشک، که نماینده «نظام علمی» است، «فرضیه داروین» را تبلیغ می کند و به نواقص خلقت اشاره می کند، نه کلیت کاملِ آن.

- هزینه ی سنگین کشیدنِ دندان های عقل(که قاعدتاً نباید سنگین باشد)، فقرای جامعه را به افسردگی و ناامیدی می کشاند.

- شرکت بیمه، استارت «گرفتاری» را می زند. بیمه، خود نماد شک و تردید است. شک در قدرت خدا و عاملی برای سستیِ توکّل، هنگام بروز مشکلات و ابتلائات. کارمندان بیمه، با شک بی اساس شان، بی گناهی را پشت نرده ی زندان می اندازند. نرده ای که خود نیز پشت آن قرار دارند. نام شرکت بیمه، «مؤسسه زندگی نیویورک» است. گویا بیمه قرار است این بلا را بر سر تمام مردم نیویورک بیاورد. چنان­چه بر سر کسی که به جای «مَنی» متهم به دزدی شد، آورد.

- پلیس، بر اساس اتهامی بی اساس، و برپایه ی احتمالات، چنان می کند که کرد. از دریچه ی دوربینِ هیچکاک، ساختمان اداره پلیس هم کج است. ساختمانی که از بیرون شیک و با ابهت به نظر می رسد، اما خرابی از در و دیوار داخلی و از روابط غیرانسانیِ حاکم بر آن می بارد. بنایی که دوامی نخواهد داشت.

- دادسرا نیز مانند پلیس اهمیتی به شخصیت متهم نمی دهد. کارها آن­چنان روتین پیش می رود که متهم اصلاً متوجه نمی شود چه اتفاقی در دادگاه افتاده است. بازی با کلمات و بندهای قانون، و دفاع وکیلی که تا به حال متهم را ندیده و با او صحبت نکرده، حاکی از روابطی بی روح و ماشینی است.

- وکیل، اولین نفری است که با متهم به گفتگو می نشیند، از کسانی که واقعاً او را می شناسند درباره شخصیت و مرامش تحقیق می کند و سعی می کند نجاتش دهد. هرچند همان طور که خود می گوید، بر چنین پرونده هایی تسلط ندارد و نمی تواند در برابر وکیل بیمه آن­چنان که باید، از موکل خود دفاع کند. جالب اینجاست که دفتر وکیل، کنار دفتر شرکت بیمه است. یکی خراب می کند و یکی باید تعمیر کند.

- دادگاهِ فشل، طولانی و کسل کننده نیز شخصی مثل «مَنی» را در آستانه ی پرتگاه «بی ایمانی» قرار می دهد. گویا انتظار کمک از جایی که باید به داد مظلومین برسد، بی فائده است و باید برای یک «معجزه» دست به دعا برداشت.

- در آخر، انسان های معمولی(و نه چندان باایمان)، تسلیم نظام حاکم خواهند شد. آنان توسط روان شناس بازجویی می شوند و در محاصره ی دو مأمور سفیدپوش، به «آسایش­گاه بیماران روانی» منتقل می شوند.

* این یادداشت، پیشتر در سایت «کافه نقد» منتشر شده است.

--------------------------------------

[1] "The Wrong Man" ساخته ی «آلفرد هیچکاک»، 1956 (ترجمه بهتر آن، «مرد اشتباهی» است.)

[2] مثل این مفاهیم که «دروغ خوب نیست»، «خیانت بد است»، «در مشکلات باید صبور بود و از خدا کمک خواست» و...

[3] Manny نام کوچک و دوستانه ی «کریستوفر امانوئل بالسترو»، شخصیت اول فیلم، با بازی «هنری فوندا»

[4] فیلمساز در ابتدای فیلم روی پرده ظاهر می شود و ادعا می کند «داستان این فیلم، برخلاف دیگر فیلم هایم، واقعی است، کلمه به کلمه اش». البته جدی بودن این حرف از شخصی مثل هیچکاک، آن هم با آن سایه بلند و صورت تاریک، چندان حتمی نیست.

[5] پس از این صحنه، به خلاف قبل، در تمام صحنه ها او را با لباس تیره می بینیم.

[6] «مَنی» آمریکایی است، اما اصالت ایتالیایی دارد  و تمام خصوصیات یک فرد «وافادار به سنت» را در او می بینیم؛ از رفتار محبت آمیز با همسر، فرزندان و والدینش، از مشروب نخوردنش، از متانت و صبرش، از همراه داشتن «تسبیح»، از نصب تمثال مسیح(ع) بر دیوار خانه اش و ...

[7] "I Prayed For Help"

[8] "Pray For Strength" ؛ نسخه ای که هیچکاک برای تمام انسان های گرفتار در چنین سیستمی می پیچد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی