دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

نور قرمز چراغ های پیزُری اتوبوس، سرخی صورتم را پوشانده بود. انگار قلب، تمام خون را به سرم پمپ می کرد. ترمز اتوبوس، ایستاده ها را کمی به جلو هُل داد. چشم هایم را براق کردم و برای چندمین بار به مردی که ایستگاه قبلی سوار شده بود، زُل زدم، شاید ذره ای خجالت در صورتش پیدا کنم. راننده صدایش را بلند کرد «آقا یه کم برید عقب، این بنده خداها سوار شن». 

 

جا نبود، اما سعی کردم بیشتر خودم را عقب بکشم. مردک باز هم تکانی به خودش نداد. میله صندلی مقابلش را چسبیده بود و خودش را جلو کشیده بود تا دیگران را ترغیب کرده باشد به عقب رفتن. نمی خواست پنجره فولادی را که تازه به آن رسیده بود، رها کند! یک نفر به سختی رد شد تا جایی باز کند برای جمعیتی که از بیرون ناامیدانه به ما نگاه می کردند. نفر دوم هم با شنیدن صدای فسِ درب اتوبوس، منصرف شد. 

 

اتوبوس راه افتاد و نگاهم آن بیچاره های بازمانده در ایستگاه را که حالا در تاریکی فرو رفته بودند، رها کرد. دوباره شروع کردم به بررسی توجیهات و احتمالات؛ «جلویش جا نیست»، که خیلی هم هست. «کر و کور است، صدای راننده را نمی شنود و هجوم جمعیت را نمی بیند»، پس چرا خودش را جلو کشیده، تا بقیه رد شوند! «شب است و خسته است و حال ندارد»، خُب مگر بقیه خسته نیستند؟!، «می خواهد ایستگاه بعدی پیاده شود»، خب بیاید این طرف تر، موقع پیاده شدن راهی برایش باز می شود. تو نیکی می کن و در دجله انداز ...

 

تنها احتمال باقیمانده این بود که «مردکِ بی شعور! خَرش از پل گذشته و حالا که خودش سوار شده، بقیه به درَک!»

قضاوتم را کرده بودم، که متهم شروع کرد به جواب دادن به بغل دستی اش. مثل اینکه پرونده، شاکی هم داشت.

 

«شرمنده، دستم درد می کنه، نمی تونم میله های بالایی رو بگیرم. اون ور تر هم صندلیِ نزدیکی نیست که میله اش رو بگیرم.»

 

آب سردی بود که رویم ریخت.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت: خواندن قضاوت دکتر حسام الدین آشنا راجع به شیخ هادی، امام جماعت بدون وضوی مسجدشان هم خالی از لطف نیست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۲ ، ۰۳:۱۰
ابوالفضل رهبر

گفت: آقای روحانی! این ادبیات از شما بعید بود! 

گفتم: بیش از این از شما انتظار نداشتم. از روز اول...

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۲ ، ۱۸:۴۴
ابوالفضل رهبر

نمی دانم چه می شود مادر بچه ها امر می کند به گرفتن عکس یادگاری از دخترانش.

«مطهره خانم» فرصت را غنیمت شمرده، گلدانی با گلهای صورتی را با بلوزش سِت می کند.

غـیـرتِ «ریحانه خانم» گل می کند و همان طور که در تصویر ملاحظه می فرمائید ... بـــــله ...

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۲ ، ۰۶:۲۳
ابوالفضل رهبر

چند روز پیش نشریه «عهد» را دست گرفته بودم به مرور. پرونده ویژه اش سومین سالروز سفر رهبر انقلاب بود به آشیانه آل محمد(ص) در پائیز89. صفحه آخر گفتاری از آیت الله کعبی با عنوان «گعده های طلبگی» درج شده بود، پیرامون دیدارهای غیر رسمی رهبری با علماء و مراجع تقلید.

 

گوشه بالای صفحه، سمت چپ، عنوان جذابی داشت؛ «آیت الله صافی به رهبری چه گفت؟» در پاراگراف دوم، نکته قابل تأملی ذهن شلوغم را شلوغ تر کرد.

 

 

«آیت الله العظمی صافی گلپایگانی اقتدار نظام و سیاست استکبارستیزی نظام را ستودند. در مسائل داخلی هم بر تحکیم هویت اسلامی تأکید کردند. آقا هم گفتند که این عزت بین المللی از آثار تمسک به ارزش های اسلامی در داخل هست که آیت الله العظمی گلپایگانی نیز تأکید کردند که بله این ها به هم مربوط است.»

 

حقیقت این است که نمی توان آمار دقیقی از میزان تمسک مردم به ارزش های اسلامی به دست آورد، اما می توان گفت از عرصه های بروز هویت اسلامی یک ملت، انتخاب هایش است. و اینجاست که ارتباط "عزت بین المللی" و "تمسک به ارزش های اسلامی در داخل" آشکار می شود.

 

مردم بر اساس بینش های خود دولتی را به وکالت می گیرند. دولتی که پیشانی وجهه بین المللی آنهاست. دولتی که می تواند برای موکلین خود عزت و اقتدار بین المللی بیافریند یا که نه. دولتی که می تواند مجسمه استکبارستیزی باشد یا نباشد. دولتی که ...

 

دیشب، بعد از عزای قاسم بن الحسن(ع)، تماشای دل و قلوه هایی که روی میز میان ظریف و کری ریخته بود، آزاردهنده بود.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۲ ، ۰۴:۳۹
ابوالفضل رهبر

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

«مَنْ ذُکِرَ الْحُسَیْنُ ع عِنْدَهُ،

فَخَرَجَ مِنْ عَیْنِهِ [عَیْنَیْهِ‏] مِنَ الدُّمُوعِ مِقْدَارُ جَنَاحِ ذُبَابٍ،

کَانَ ثَوَابُهُ عَلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ،

وَ لَمْ یَرْضَ لَهُ بِدُونِ الْجَنَّةِ»

 

 

امام صادق علیه السلام فرمودند:

«آن که نزدش یادی از حسین علیه السلام شود،

آنگاه از چشمش به قدر بال مگسی اشک خارج شود،

ثوابش بر عهده خداوند عز و جل است،

و خداوند هرگز به کمتر از بهشت برای او راضی نمی شود»

[کامل الزیارات، ص100]

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۲ ، ۰۳:۴۹
ابوالفضل رهبر

 [کمی اخم به صورتش می ماله. صداش رو لوس می کنه و می گه:]

- بااا باااا!

- جانم بابا؟

- موبایلمو درست می کنی؟

- آره بابایی، چی شده؟ کار نمی کنه؟

- خاموش می شه، ولی روشن نمی شه!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۲ ، ۰۷:۴۷
ابوالفضل رهبر

سکانس یک: روز - داخلی - ماشین

رئیس جمهور نیویورک است. باران نرمی می بارد. دارم از پارکینگ شرقی بیرون می زنم که چشمم به پیرمرد می خورد. ریش بلند و عمامه مشکی. دارد با کسی حرف می زند. وقتی می رسم کنارش، از او خداحافظی می کند و جدا می شود. پا می گذارم روی ترمز که تا جایی برسانم اش. تا سوار می شود مدتی طول می کشد. بالاخره می نشیند و خوش و بشی و ... و بعد با صدایی پر انرژی، که به سنش نمی خورد، می گوید «چه خبر دارید، آقا؟»

لحظه ای چشمانم به چشمانش دوخته می شود. برقشان مُشتِ صاحبِ کم طاقتشان را باز می کند. معلوم است که خود خبرهایی دارد و حرفهایی برای گفتن. لابد گوش جدیدی پیدا کرده، بعد از آن گوش قبلی که حالا دیگر از آینه هم دیده نمی شود. 

طاقت جمله ای طولانی تر از این را ندارد؛ «سلامتی، شما چه خبر؟»

 

 

بلافاصله می گوید «امروز صبح، اخبار ساعت 8 را گوش می دادم. می گفت نخست وزیر اسرائیل از برقراری رابطه ایران و آمریکا نگران است.» این را حتماً فتحی برای اسلام و مسلمین می دانست.

بعد هم از آشنایی چهل ساله اش با دکتر روحانی گفت و اینکه طلبه زرنگی است و کلاه سرش نمی رود و بعد از پیروزی اش در انتخابات به او نامه نوشتم و دو مطلب را توصیه کردم و جوابم را داد و ... «خداحافظ شما، حاج آقا»

 

سکانس دو: شب - داخلی - خانه

دو روز است رئیس جمهور از سفر بازگشته. مشاوران و همراهان، به محض ورود به تهران، بی وقفه مشغول تبیین دستاوردهای سفر رئیس جمهور و توجیه گفتگوی تلفنی وی با اوباما هستند. در این فاصله نتانیاهو به آمریکا رفته و اوباما در دیدار با او گفته «با تحریم ها توانستیم ایرانیان را پای میز مذاکرات بنشانیم.» و باز هم جمله ی «همه ی گزینه ها روی میز است» را تکرار کرده.

حالا حسام الدین آشنا نشسته است روی صندلی سیاه رنگ گفتگوی ویژه خبری. پیراهن سفید و یقه آخوندی. روبروی مجری ای که در ایام تبلیغات انتخابات، کَل کَلی هم با دکتر روحانی داشته. با مواضع جدید اوباما، کار برای مشاور فرهنگی رئیس جمهور، سخت تر هم شده.

 

 

گفتگو که جلو می رود، نوبت به پاسخ منتقدان می رسد که هنوز نتوانسته اند هضم کنند این عجله دولت را در اولین سفرش به نیویورک؛ «وی با اشاره به اینکه نتانیاهو از اصل، محتوا و نتایج مذاکرات بسیار ناراحت است، بیان کرد: اسرائیل بسیار نگران مذاکرات است.» آشنا از این می گوید که ما در جنگ تمام عیاری با رژیم صهیونیستی هستیم. همان استدلال پیرمرد را دارد، هرچند چشمانش مثل او برق نمی زند.

آشنا نیز گویا مانند پیرمرد فراموش کرده آمریکا تاکنون بزرگترین دشمن ملت ایران بوده است. که اسرائیل پچه ی لوس و نازپرورده ی شیطان بزرگ است. که گردانندگان پرده نشین آمریکا، غول های اقتصادی و رسانه ای صهیونیست هستند. 

از پشت شیشه تلویزیون، مبهوت، نگاهش می کنم. 

 

سکانس سه: کات، خسته نباشید!

چهل روزی می شود که از سفر نیویورک می گذرد.دولت و هوادارانش همچنان وقتی حرفش پیش می آید، عصبانیت و کارشکنی های رژیم صهیونیستی را یادآوری می کنند.

فارغ از اینکه اسرائیل واقعاً ناراحت است، یا این رفتارها جزئی از نقشه است، این وسط اما نادر طالب زاده، خسته از تمام تلاش هایش برای هماهنگی میهمان ها و درمانده از رایزنی هایش با مسئولین برای راضی کردن آنها، حرف هایی دارد. حرف هایش پرده از تناقضی در رفتار و گفتار دستگاه دیپلماسی کشورمان بر می دارد؛ «جشنواره افق‌نو با نظر وزارت خارجه متوقف شده است / صهیونیست‌ها از عدم برگزاری جشنواره خوشحالند»

 

 

فیلم/ دلایل قفل شدن درهای «جشنواره هالیوودیسم» از زبان نادر طالب‌زاده

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۲ ، ۱۱:۱۳
ابوالفضل رهبر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

نیمه شب است. به سرت می زند وبلاگی راه بیاندازی، تا راهی باز کنی برای کلماتی که سالهاست خود را به دیوارهای بلند سینه ات کوبیده اند، راهی برای نفَسهایت که این روزها سخت تر بالا می آیند، و راهی برای خودت.

 

اسمش، در گوشه ای از دیوان «ابوالفرج رونی» نشسته است و از آن دور، صدایت می کند. ساعت ها به دنبال صدا می گردی و آخر پیدایش می کنی؛ «دستوار».

 

نماز و کمی خواب ... صبح لپ تاپت را روشن می کنی. مرورگر کرومت را باز می کنی و عجب ...

چه جالب ...

راه اندازی وبلاگت مصادف شده با سالروز تولدت.

«اریک اشمیت» کیک و کادوها را روی صفحه مانیتورت چیده و لابد خودش جایی همین گوشه کنارها (مثلاً در لنز وِب کَم ات) نشسته، تا برق شگفتی و قدردانی را در چشمانت شکار کند و بلافاصله برود سراغ دیگر مولودهای 11مهر.

 

 

بعد این فکر از منفذی وارد سرت می شود که در «اولین پست» چه بنویسی؟ خُب «اولین پست» خیلی مهم است و تو باید از پَسَش خوب برآیی. بعد می ترسی نکند این «اولین پست»ات هم به سرنوشت «اولین پست» وبلاگ قبلی ات، که آخرینش هم بود، دچار شود.

 

این می شود که «روز»ها یکی یکی از تو و وبلاگ خالی ات رد می شوند و چند قدمی آن طرف تر، بر می گردند و با پوزخندی، بابت تمام ترس هایت تحقیرت می کنند.

 

این می شود که 33 روز می گذرد و تو زیر آوار این همه «ترس» و «حقارت»، ناتوان تر می شوی...

 

...تا اینکه یاد جمله ای می افتی که بارها دستت را کشیده و از «رکود» به «حرکت»ات رسانده؛

«إِذَا هِبْتَ أَمْراً فَقَعْ فِیهِ، فَإِنَّ شِدَّةَ تَوَقِّیهِ أَعْظَمُ مِمَّا تَخَافُ مِنْهُ»

«هرگاه که از چیزى ‏ترسىدی، در آن واقع شو، که تحمل این ترس، از آنچه از آن می ترسی، سخت تر است»؛ نهج البلاغه، حکمت 175

  

باز هم علی(ع) به دادت رسیده است و راه ها را گشوده.

 

نیمه شب است. دل به دریا می زنی، «بسم الله»ی می نویسی و شروع می کنی ... «نیمه شب است. به سرت می زند وبلاگی راه بیاندازی، تا راهی باز کنی ...»

 

کل هم و غم سینجلی

بُن بستی نیست، و غمی نخواهد بود، با «ولایت»ات

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۲ ، ۰۴:۵۸
ابوالفضل رهبر