دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

۱۷۱ مطلب با موضوع «جامعه» ثبت شده است

جمله حکیمانه ای از امیرالمؤمنین، علیه السلام، نقل شده است که حضرت می فرمایند:

«خذ الحکمة ممّن أتاک بها و انظر إلى‏ ما قال و لا تنظر إلى من‏ قال‏»[1]

«حکمت را از کسی که برایت می آورد، بپذیر. و نگاه کن به[ارزشِ] آنچه می گوید، و نگاه نکن به [شخصیتِ]گوینده»

معمولاً از این جمله چنین استفاده می شود که؛

«حرف درست را بپذیر، ولو از آدم نااهل و نامعتبر.»

اما می توان عکس آن را نیز استنباط کرد که؛

«حرف غلط را نپذیر، ولو از آدم اهل و معتبر.»

 

نمونه اش جمله قصاری است که ده ها سال بر دیوارها و پوسترها نقش بسته است و توسط گویندگان در شبکه های صدا و سیما و از منابر تبلیغ شده است و پای صف صبحگاه مدارس دخترانه تبیین می شود،

جمله ای از «شهید مطهری»، رحمة الله علیه؛

«حجاب مصونیت است، نه محدودیت»

 

 

حجاب مصونیت است، اما انصافاً محدودیت هم هست.

برای دریافت هر فایده ای باید هزینه هم کرد و هزینه ی مصونیت، «محدودیت» است.

داشتن حجاب، چه به لحاظ انجام فعالیت های فیزیکی و چه به لحاظ حضور در عرصه های اجتماعی، محدودیت هایی را همراه دارد.

 

هزاران نفری که این جمله را تکرار کرده اند و می کنند،

1- یا معنای حجاب را نفهمیده اند،

2- یا درکی از محدودیت ندارند!،

3- و یا به اعتبار گوینده اش و بی توجه به معنایش، آن را بر زبان و قلم جاری می کنند.

 

یکی از آثار زیانبار ترویج این جمله، باور به این اعتقاد غلط بوده است؛ که زنان می توانند، بدون هیچ محدودیتی، با حفظ پوشش، در تمام عرصه ها وارد شوند؛ در انواع و اقسام مسابقات ورزشی و بر سر مشاغل گوناگون حاضر شوند، در بازار و کوچه و خیابان رژه بروند و ...

 

 

بگذریم که بعضی سیاست مداران، ساده لوحانه، حضور زنان در این عرصه ها را افتخاری برای نظام می دانند و حجاب را زرهی توصیف می کنند که از آسیب های حضورِ این چنینیِ زنان در جامعه جلوگیری می کند.

و بگذریم از اینکه بعضی، با توضیح غیرمنطقی بودن این شعار و تمسخر آن، اصل «حجاب» را زیر سؤال می برند. جستجویی در فضای مجازی بفرمائید!

. . .

شقشقة هدرت ثم قرّت ...



[1] غرر الحکم و درر الکلم، ص: 361

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۶:۲۷
ابوالفضل رهبر

نمازجمعه که تمام شد، مردم داشتند کم کم می رفتند و من داشتم تعقیبات می خواندم.

زد روی پایم و بعد از کمی مقدمه چینی،[1] گفت:

«حاج آقا! من دقت کردم، وقتی صلوات می دادند، شما آرام صلوات می فرستادید. مگر روایت نداریم که هرکس بلند صلوات نفرستد، «منافق» است؟!»

 

هیچی، کلی شرمنده شدم و بعد از کمی توجیه،[2] خداحافظی کردم.

 

چند سالی گذشت، تا دیشب، که بر خوردم به این روایت:

ابْنُ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ،

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع، قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

«ارْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ بِالصَّلَاةِ عَلَیَّ، فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالنِّفَاقِ.»[3]

 

امام صادق، علیه السلام، از رسول خدا، صلی الله علیه و آله، نقل می فرمایند:

«صدایتان را با صلوات بر من بلند کنید، که این کار نفاق را برطرف می سازد.»

 

نه اینکه ...



[1] که: ما پای منبرها چیز یاد گرفته ایم، و پسر و داماد خودم هم طلبه هستند، و گاهی به آن ها هم تذکراتی می دهم و ...

[2] که: داشتم ذکر می گفتم و حواسم نبود و ...

[3] الکافی، ج‏2، ص493

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۲۵
ابوالفضل رهبر

«مسعود فراستی»، مقاله ی «علیه نمادسازی و معناگرایی» را با این جمله از «اُسکار وایلد»، شاعر و نویسنده ایرلندی، آغاز می کند:

"فقط آدم های سطحی اند که بر مبنای ظواهر داوری نمی کنند. راز جهان در آن چیزی است که آشکار است، نه آنچه به چشم نمی آید."

 

و در آخر با این بند به پایان می رساند:

«از پیچیدگی گذر کردن ـ در اثر هنری ـ و به سادگی رسیدن، شرط اساسی ارتباط با مخاطب است. هر مفهوم پیچیده ای با زبان ساده است که اثر می کند. مخاطبان عام، آدم های ساده اند، اما از پیچیدگی به سادگی رسیده اند، چراکه با چشم باز زندگی کرده اند. پس کلاه سرشان نمی رود و مرعوب نمی شوند. مخاطب خاص هم در شکل درست و سالمش، مخاطب عام است.»

 

وی در این مقاله، به دنبال اثبات این است که «نمادسازی» و «به کارگیری نمادها» توسط فیلم ساز؛ «نادرست»، و بر روی مخاطب؛ «بی اثر» است.

 

ضمن احترام به ایشان، نگاهشان، به نظر «جزئی نگر» و «ساده انگارانه» می آید.

اگر «سینما» را قطعه ای از پازل سیاست های راهبردی غرب بدانیم، «نمادسازی» کارکرد خود را خواهد یافت.

 

ممکن است استفاده از یک «نماد»، به دلیل ناآشنایی مخاطب با آن، حس خاصی را ـ در آن فیلم ـ به او منتقل نکند، اما سیستم مهندسی فرهنگی غرب می تواند در «سینما»، «نماد»هایی را در ذهن مخاطب بکارد، تا میوه ی آن(؛ عشق ها و نفرت هایی) را در سایر بخش ها(؛ سیاسی و اقتصادی) بچیند.

 

در یک کلام، اگر بی فایده بودن «نمادسازی» در «سینما» پذیرفته شود، در نگاه کلی به آرایش مهره های شطرنج غرب، تأثیر آن بر مخاطب عام و خاص، قابل انکار نخواهد بود.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۰۵:۲۳
ابوالفضل رهبر

«مشروبات و مواد مخدّر، فحشا و قمار، اقسام سرگرمی ها و... ، همگی ابزار تخدیر، سستی و غفلت مردم هستند.»

چنین جمله ای را بارها به انحاء مختلف و از افواه متعدد شنیده ایم.

گاهی به این مقدمه، مقدمه ی دیگری نیز اضافه می شود؛

«مستکبران، برای کشیدن مردم جهان به زیر یوغِ[1] بردگی و استثمار آنان، از این روش ها بهره می گیرند.»

از طرفی همه می دانیم «بزرگترین تولیدکننده و ترویج کننده ی این ابزار غفلت، غرب و خصوصاً آمریکاست.»

قاعدتاً باید چنین نتیجه گرفت که:

«آمریکا برای استثمار مردم جهان، با موسیقی، تلویزیون، سینما، مواد مخدّر، سکس، مشروبات الکلی، قمار، جلوه های دنیا و انواع سرگرمی ها، آنان را به غفلت، خماری، مستی، بیهودگی، بی رگی و بی حرکتی می کشاند، تا اولاً اهداف اصلی شان را فراموش کنند، ثانیاً نفهمند چه بلایی قرار است سرشان بیاید، ثالثاً اگر فهمیدند، آن را مهم ندانند، رابعاً اگر به فاجعه پی بردند، توانی برای مقابله نداشته باشند.»

...

این گونه جملات، آن قدر تکرار شده اند، که به «کلیشه» تبدیل شده اند.

اما جای این سؤال خالی است که

«مردم آمریکا، پیش و بیش از دیگر مردم جهان در معرض این «غفلت آفرینی» هستند. مگر مدیران جامعه ی آمریکا خر هستند که چنین بلایی را سر جامعه خود می آورند؟!»

...

برای این سؤال، پاسخ هایی متصور است:

1- «بله، خر هستند.» آنان نمی دانند این سستی و بی تفاوتی، ابتدا گریبان جامعه ی آمریکا را خواهد گرفت.

این پاسخ، ساده لوحانه به نظر می رسد.

 

2- «نه، خر نیستند.» سیاستمداران می خواهند مردم آمریکا را نیز سرگرم کنند، تا در سایه غفلت عمومی، به منافع خود دست یابند.

این پاسخ، تا حدودی درست به نظر می آید، اما با نگاهی کلی، اشکالی به آن وارد است؛

مگر نخبگان، سیاستمداران و مدیران آمریکا در همین جامعه رشد نمی کنند؟ پای همین تلویزیون وقت تلف نمی کنند؟ پا به مراکز قمار و فساد نمی گذارند؟ بنگ و ماری جوانا دود نمی کنند؟ و...

مدیران منگ و مست و غافل چطور می توانند جامعه – بلکه جهان – را اداره کنند؟!

 

ممکن است عده ای به این اشکال چنین پاسخ دهند که مدیران پشت صحنه آمریکا، ثروتمندان و پدرسوخته های صهیونیست هستند و رؤسای جمهور و سناتورها و دیگر مسئولین، عروسکی بیش نیستند.

 

اما مگر این صهیونیست ها، در فضائی ایزوله رشد می یابند؟ آن قدر علیه السلام اند که به هیچ فسادی دچار نمی شوند و به هیچ مسکِر و مخدّری لب نمی زنند؟ ...

حال آنکه این صهیونیست ها اغلب آمریکایی هستند و اگر بزرگ شده اسرائیل باشند هم، مگر سرزمین های اشغالی از این بسطِ غفلت در امان مانده است؟

 

 

به نظر می رسد جواب صحیح این باشد:

3- «نه، خر نیستند.» / «بله، خر هستند.»!

توضیح اینکه ...

آنان آن قدر خر نیستند که از ابتدا چنین وضعی را پیش بینی نکرده باشند و آثارش را بر جامعه خود نسنجیده باشند و بدون برنامه پیش رفت باشند.

پس چرا آگاهانه خود را در دام انداخته اند؟ چرا این خریت را مرتکب شده اند؟

پاسخ را باید در جهان بینی متفکران و فلاسفه متأخر غرب جست و جو کرد؛

 

از روزی که «انسان» را محورِ عالَم فرض کردند و او را «محدود» به این هفتاد سال نمودند،

از روزی که اصالت را به «لذت» دادند و بهترین راه پیش پای بشر را (به جز خودکشی،) ارضای امیال و لبیک به خواسته های انسانی دانستند،

از روزی که فهمیدند «تفکر» و «تعقل»، «تکلیف» را به دنبال دارد و تکلیف، «رنج» را،

...

آن وقت بود که سعی کردند با تقویت «غضب»[2]، «شهوت»[3] و «وهم»[4]، «عقل» را در بند کنند،

آن جا بود که متوسل شدند به ابزاری برای فراموشی، برای فرار از فکر، برای دم غنیمتی[5]،

آن گاه بود که زمین را زینت کردند، تا چشمی به آسمان دوخته نشود،

که تماشای زینت های آسمانی، «عشق»هایی را دنبال داشت و عشق، «گرفتاری» هایی را.

 



[1] یوغ: چوبی که هنگام شخم زدن زمین، روی گردن جفت گاو می گذارند و گاوآهن را به آن می بندند.

[2] با بازی های رایانه ای خشن، با فیلم های اکشن و بزن بزن، با آزادی حمل اسلحه، با ترویج ورزش های خشن و...

[3] اعم از شهوت شکم و زیر شکم، شهوت جاه و مال، و تمام هوس های نفسانی

[4] با مخدّرات و مسکرات، با فیلم های ترسناک و تخیلی، با تبلیغات و ایجاد آرزوهای بلند و...

[5] مقصود، «دم»ی است به طول هفتاد سال!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۲ ، ۰۴:۵۲
ابوالفضل رهبر

 

پرده­ی اول

یادتان می­آید؟

علی­رغم میلتان، «احمدی­نژاد» رئیس جمهور شد.

جرمش این بود که نامش با آنچه در برگه­های رأیتان نوشته بودید، فرق داشت،

که شش ماه یک­بار هم حمام نمی­رفت،

که می­خواست اختناق و سرکوب در کشور حاکم کند،

که قرار بود پیاده­روها و کلاس های دانشگاه را دیوارکشی کند،

که مأمورانش قصد داشتند عروسی­هاتان را به رگبار ببندند و گیس زن­هاتان را قیچی کنند،

که ...

  

پرده­ی دوم

یادتان می­آید؟

چهار سال از آن تراژدی گذشت و در آن سال­ها، هرچند آنچه انتظار داشتید، اتفاق نیفتاد، اما چیزی هم نبود که باب میلتان باشد.

سینما، سر جایش بود، اما دست و دلتان به کار نمی­رفت. خُب، از حکومت ریشوها چندان راضی نبودید و احساس خوبی نداشتید.

فرصتی دست داد که کله­پایش کنید. تمام قد به حمایت از رقیبش ایستادید. دست­بند و شال سبز بستید و در 12هزار نفری، جیغ کشیدید و 4سال تحقیرتان را فریاد کردید. از 4سال حکومت کوتوله­ها نالیدید. حتی در خیابان­ها، لای ترافیک ماشین­ها، پوستر و پارچه پخش کردید.

 

پرده­ی سوم

یادتان می­آید؟

حول و حوش ساعت دوازده، خنده بر لب­هاتان ماسید و قِر در کمرهاتان خشک شد، وقتی باز نام «احمدی­نژاد» را اعلام کردند.

این­بار دیگر طاقت نیاوردید. قرارهاتان را با «بی بی سی» چک کردید و هم­صدا با «صدای آمریکا» جمع شدید و داد زدید و هلهله کردید و اعتبار کشور را به آتش کشیدید.

نظام کوتاه نیامد، تا احساس را به عقل ترجیح نداده باشد، تا بدعتی نشود، تا جمهوریت ذبح نشود.

این شد که عصبانی شدید، حالتان خراب شد، گفتید «چون دیگری بداخلاق است، ما بداخلاق شده ایم.» ربطش را حواله کردید به ارتباط گودرز و شقایق!

سیل دغدغه­ها رهایتان نکرد و سیاه­نگاری­ها شدت گرفت.

 

پرده­ی چهارم

یادتان می­آید؟

گفتید «خانه­مان را بستند، خانه­شان ویران باد.»

عصبیت و عصبانیت، به اوج رسید.

هروقت به تلویزیون دعوت شدید، با هماهنگی یا بی هماهنگی، نیش زدید و اخم از چهره­های میلیون تومانی تان دور نکردید.

هرجا دوربین یا میکروفنی دیدید، گردن کج کردید و از حال بد سینما و حال خراب خود نالیدید،

از سینمای دولتی و دولت نفتی سخن راندید،

از فیلم­های سفارشی، بد گفتید و خانه­نشینیِ بزرگانتان را نق زدید.

 

پرده­ی پنجم

یادتان می­آید؟

چند ماه پیش بود که دیگر هیولای کابوس­هاتان را رفتنی دیدید.

کاندیدای مطلوبتان نبود یا رأی­آوردنی نبود، اما می­شد به «دیگری» قناعت کرد و قناعت کردید.

آن «دیگری» لب به لب رأی آورد و رایحه ای از بهشت به مشامتان رسید.

روزنه­ای یافتید تا نفسی بکشید، بارقه­ای که چشمانتان را روشن کند، نسیمی که بداخلاقی­ها را دور کند، و چشمه­ای که غم­هاتان را بشوید.

جناب «دیگری» با وعده­ی رفع سانسور و ممیزی آمده بود، با تقبیح دخالت دولت در فرهنگ، با ستایش نقد و نِق، با وعده­ی تکریم و احترام، با شعار اعتدال و امید، با ...

و شما احساس کردید حالتان دارد خوب می­شود.

 

پرده­ی ششم

یادتان می­آید؟                                            

احساس می­کردید دیگر حالتان خوب شده است. «دیگری» که پشت تریبون آمد، پلک نمی­زدید. چشم­هاتان همه نور بود. او را نمی­دیدید، هاله­ای از نور می­دیدید که آمده است بار دیگر آزادی­تان را امضا کند و شادی­تان را افزون.

آن شب، «دیگری» جمله­ای گفت، که سَرسَری گرفتید و جدی نگرفتید. نمی­توانست هم جدی باشد. آن هم از زبان حقوق دانی که هنوز مدهوش شعارهای لطیف و نطق های آهنگینش بودید.

که «دیگر دوره سیاهی­ها تمام شده است و با آمدنِ من، دوره­ی امید آغاز شده است و شما باید پیام مردم را در انتخابات بفهمید و دست از سیاه­نمایی بردارید و از امید بسازید»

این جملات را همچنان که خنده بر لب داشتید و مشفقانه به هاله­ی روشن خیره شده بودید، نشنیده گرفتید و حمل بر صحت کردید.

همان­طور که توهین­های «دیگری» و نزدیکانش را به کسانی که به او رأی نداده بودند، نشنیدید، بلکه به کامتان خوش آمد. همان­طور که، کم سواد خواندن منتقدین را توسط «دیگری» نشنیدید. همان­طور که ...

 

پرده­ی هفتم

یادتان می­آید؟

افتتاحیه جشن سینماتان بود. «دیگری» پیامی فرستاده بود، سراسر امید و نیکی، به نشانه ی توجهش به شما و به سینما.

از اختصاص جایزه ویژه­ی رئیس جمهور خبر داده بود و شما پیش خود فکر می­کردید که این افتخار نصیب چه کسی خواهد شد؟ این سیمرغ زرین، روی دوش کدام کارگردان خواهد نشست؟

شب­های اجرای جشنواره، که «گبرلو» با لحنی خاص، از همه­تان می­پرسید «حال­تان که خوب هست؟»، با شادمانی پاسخ مثبت می­دادید و از امید خود به آینده­ای روشن می­گفتید و از بهبودی امور و تدبیر مسئولین، ابراز رضایت می­کردید.

 

و آن­گاه که پرده­ها می­افتند!

 

دیشب را که حتماً یادتان هست.

دیشب از شب­هایی بود که خوب است یادتان نرود.

شبی که با کمک برگزارکنندگان جشنواره عقده خالی کردید و در کلیپ­های میان­برنامه، هر چه بر زبان­تان آمد، نثار هشت سال گذشته کردید.

شبی که جایزه­تان را به «دیگری» تقدیم کردید.

شبی که خندیدید و کف زدید و شاد بودید،

و شادی­تان ادامه داشت، تا وقتی که دبیر جشنواره آب سردی رویتان ریخت.

که «آقای «دیگری»، هیچ فیلمی را لایق دریافت جایزه­ی ویژه­ی خود نیافتند.»

بعد در اقدامی بی سابقه، رئیس دفتر «دیگری» پشت تریبون آمد و موضوعات سفارشیِ سال بعد را اعلام کرد.

برخی نه تنها به روی مبارک نیاوردند، که آنقدر داغ بودند که احساس خیسی هم نکردند.

بعد قطار حال­گیری­ها شتاب گرفت.

جوایز محافظه­کارانه و سیاسی، توضیع شدند و بعضی هاتان دچار بهت شدند.

پس از پایان جشن، عده­ای هنوز لبخند به لب داشتند و حالشان خوب بود و ...

منتقدین، اما حرف­هایی دارند..

در «هفت» همان­شب، انتقادها شروع می­شود و به جمله­ی پایانی منتقد رک برنامه ختم می­شود، که «لا اقل ادعا نکنند دولتی نیست.»

این جمله در موسیقی فیلم «ترن» گم می شود، اما ..

نقدها ادامه دارد، تا به این لحظه که ساعت، 9صبحِ فردای جشنواره است و در «کافه سینما» این تیترها دیده می­شود:

- امیر قادری: نمایش شرم‌آور شرم‌آور شرم‌آور / در دولت اعتدال، سر جوان‌ها را بریدند

- سید آریا قریشی: بی‌تدبیری و ناامیدی/ خطر بازگشت به مرداب دهه ۶۰

- امیرعباس صباغ: حمله گاز انبری دولت اعتدال به "عصبانی نیستم!" / اولین جشنواره دولت به اصطلاح اعتدال گرا! و نحوه تقسیم جوایز یک افتضاح به تمام معنا بود

- مصطفی رضائی: عصبانی هستم؛ وقتی "تدبیر" حکم می‌کند که "عدالت" قربانی "مصلحت" شود!

- افشاگری یک خبرگزاری: رضا درمیشیان را مجبور به انصراف از دریافت جوایز فیلمش کردند/ نوید محمد زاده برنده بهترین بازیگر نقش اول مرد شده بود

- احسان دبیروزیری: جوایز بین رفقا تقسیم شد/ گزارش لحظه به لحظه از اختتامیه جشنواره سی و دوم فیلم فجر

- مصطفی کیایی: خوشحالم که فیلم می‌سازم تا مردم پول بدهند بروند ببینند / سعی می کنم بگویم عصبانی نیستم!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۳۶
ابوالفضل رهبر

یوزهای محصور ایرانی

 

 

یکی دو هفته پیش، به لطف برنامه­ی «روزی یک ساعت تلویزیون» بچه­ها، انیمیشنی از شبکه پویا تماشا کردیم به نام «یوز». قسمتی بود از یک مجموعه انیمیشن، که با هدف جلوگیری از شکار یوزپلنگ ایرانی توسط کودکان امروز و شکارچیان فردا ساخته شده است.[1]

قسمتی که آن­روز پخش شد، داستان بچه­یوزپلنگی بود که روباهی حقه­باز قصد فریبش را داشت؛ او را به خارج از منطقه حفاظت شده بکشاند تا به­دست انسان­ها گیر بیفتد. پدر و مادر بچه­یوز همیشه او را از رفتن به جاهای «ناشناخته» و خارج از قلمرو نهی می­کردند، اما وسوسه­های روباه و کنجکاوی کودکانه کار خودش را کرد. خلاصه این­که بچه­یوز رفت و سرش به سنگ خورد و برگشت و فهمید که باید حرف پدر و مادرش را گوش می­کرده و به جاهای «ناشناخته» قدم نمی­گذاشته.

 

غارنشینان کاشف آمریکایی

 

 

دو سه روز بعد از تماشای انیمیشن «یوز»، فرصت شد تا بعد از خوابیدن بچه­ها، دی­وی­دی انیمیشن «غارنشینان» (The Croods 2013) را که یکی دو ماهی در صف انتظار بود، در دستگاه بگذارم و تماشا کنم.

«غارنشینان»، داستان دختری را روایت می­کند که در عصر ماقبل تاریخ با خانواده­ای غارنشین زندگی می­کند. پدری مهربان و قوی دارد که به­دلیل زندگی در محیطی خطرناک(با حیواناتی وحشی و عظیم­الجثه)، بسیار محافظه کار است. او برای حفظ خانواده­اش(که تنها خانواده باقی­مانده در آن منطقه اند) قوانین سختی وضع کرده است. آن­ها هر دو سه روز یک بار، تنها برای تهیه غذا، با هم از غار تاریک خود خارج می­شوند، قبل از غروب آفتاب به آن برمی­گردند و ورودی غار را با سنگ بزرگی می­بندند. پدر همیشه خانواده اش را از نزدیک شدن به چیزهای «جدید» و «ناشناخته» پرهیز می­دهد و شب­ها برای آن­ها داستان حیواناتی را تعریف می­کند که حرف پدر و مادرشان را گوش نکرده­اند؛ به جاهای ناشناخته رفته­اند و به­طرز وحشت­ناکی کشته شده­اند.

دختر خانواده در سن بلوغ است و سنت­شکنی­اش گل کرده. او از زندگی با چنین خانواده­ای زجر می­کشد. به­دنبال چیزهای جدید و شیفته­ی نور است. تا این­که با پسری جسور آشنا می­شود که برای مواجهه با مشکلات، از فکر خود کمک می­گیرد. او چیزهای جدیدی کشف کرده، می­تواند آتش تهیه کند، از جاهای دیگر خبر دارد، از زلزله­ای که قرار است ویرانی ایجاد کند خبر دارد و ... همه این­ها برای دخترک جذاب و راضی کننده است.

با ورود پسر، روال زندگی غارنشینان به­هم می­خورد. خانواده که به کارآمدی فکر، به درستی حرف­های پسرک و به خطرناک نبودن همه­ی چیزهای جدید، پی برده­اند از دور پدر پراکنده می­شوند و به پسر اقتدا می­کنند. آن­ها با طی سختی­ها و خطرات فراوان، به سرزمینی جدی پای می­گذارند تا از نابودی محتوم خود بگریزند.

در آخر این پدر است که با درک شرائط جدید و پی بردن به حقیقت، روش خود را تغییر می­دهد و با آن­ها همراه می­شود.[2]

 

دو یادآمد همین­جوری

1- با دیدن این دو انیمیشن، بلافاصله یاد فرمایشی از رهبر انقلاب افتادم که از سال­ها قبل در ذهنم مانده بود. ایشان با تأکید بر لزوم تبادل فرهنگی، نقاط مثبتی از فرهنگ غربی را ذکر کردند؛ «خطرپذیری»، «ریسک­پذیری»، «پشتکار» و...[3]

2- امروز هم که داشتم می­نوشتم، یاد حرف خطرناک و ساده­لوحانه یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری92 افتادم که در مناظره فرهنگی-اجتماعی می­گفت دولت نمی­تواند و نباید دست به فرهنگ بزند. مردم خود بلدند فرهنگ خود را حفظ کنند و ارتقاء دهند.

 



[1] مصاحبه با کارگردان مجموعه را این­­جا بخوانید.

[2] «غارنشینان» جزئیات و حرف­های زیادی دارد و نقدهای بسیاری بر آن نوشته شده است. به­عنوان مثال

[3] خواندن دیگر فرازهای این سخنرانی و ملاحظه عنوان «تبادل فرهنگی» در بخش جستار سایت خامنه­ای­دات­آی­آر را توصیه می­کنم. فعلاً این را علی­الحساب بخوانید: «یک روز عدّه‌اى غرب­زده چشم­هاى خود را بستند و گفتند ما باید همه­چیز را از غرب بگیریم. آن­ها چه­چیزى را از غرب گرفتند؟ یکى از خصوصیات خوبى که اروپایی­ها دارند، خطرپذیرى است. منشأ عمده موفقیت­هاى آنها این بوده است. آیا غرب­زده‌هاى ما این را گرفتند و به ایران آوردند؟ آیا ایرانی­ها ریسک‌پذیر شدند؟ خصوصیت خوب دیگر آن­ها عبارت از پشتکار و از کار نگریختن است. آیا آن را به ایران آوردند؟ بزرگ­ترین و ماهرترین مکتشفان و دانشمندان غربى کسانى‌اند که سال­هاى متمادى با زندگی­هاى سخت در اتاق خود نشستند و چیزى را کشف کردند. انسان وقتى زندگى آن­ها را مى‌خواند، مى‌بیند چگونه زندگى کردند. آیا این روحیه تلاشِ خستگى‌ناپذیرِ فقط براى علم را به ایران آوردند؟ این­ها بخش­هاى خوب فرهنگ غربى بود. این­ها را که نیاوردند؛ پس چه­چیزى را آوردند؟ اختلاط زن و مرد و آزادىِ عیّاشى و پشت­میزنشینى و ارزش کردن لذّات و شهوات را آوردند!» (بیانات در دیدار جوانان و فرهنگیان در مصلّاى رشت‌، 12 اردیبهشت1380)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۶
ابوالفضل رهبر

بدون شرح...

 لینک مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۲ ، ۰۸:۵۳
ابوالفضل رهبر

دم صبح بود. برعکس خیلی خواب­ها، همه چیز واضح بود؛ هوای نیمه ابری، دیوار سیمانی سفید، درب فلزی سفیدی که یک لنگه­اش باز بود، کفش­های رها شده­ی جلوی درب، باز هم بگم؟ بگم؟(می­دانم به این کلمه حساسیت داری. اصلاً برای همین دو بار تکرارش کردم.)

یادت هست؟ کروبی زودتر از تو بیرون زد. با همان دست­پاچه­گیِ همیشگی، کفش­هایش را پیدا کرد، هول­هولی پوشید و بدون اینکه سلامی کند، راهش را گرفت و رفت.

او را کاری ندارم. کسی با او کاری ندارد. اصلاً فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه(می­دانم با شنیدن این کلمه؛ فتنه، هم مور مورت می­شود. شنیدن­اش چیزی است در مایه­های کشیده شدن ناخن­های معلم شیمی­ات روی تخته سیاه)، داشتم می­گفتم؛ فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه هم دادگاهی تشکیل شود، نام او را فراموش کنند در پرونده بیاورند.

سرت پائین بود. انگار می­ترسیدی تیزی نگاهم در چشم­هایت فرو برود. خب حق هم داشتی. بعد از چند سال رهایت کرده بودند، بدون محاکمه­ای، بدون تقاصی، بدون شلاقی، بدون دیده شدن در لباس راه­راه آبی با آرم ترازوهای عهد بوق، بدون ...، و حالا قرار است راست راست در خیابان راه بروی. من هم بودم شرمنده بودم.

بیرون که آمدی، آن­قدر سلام نکردی که همسرت هم بیرون آمد. چرا؟، نمی­دانم. اما علت تأخیرت را می­شد فهمید. رویت نمی­شد سلام کنی. اصلاً سلام یعنی «تو از جانب من در امان و سلامتی»، یعنی «من با تو کاری ندارم، نمی­خواهم پاچه­ات را بگیرم»، و من دیگر به سلام تو را باور نداشتم. اگر سلام می­کردی، نمی­دانستم این­بار راست می­گویی، یا از این سلام­ات هم مثل سلام­های بیانیه­هایت آتش و خون می­پاشد.

 

 

بالاخره دلت را یکی کردی و ناامید از شنیدن جواب، همان­طور که به بهانه پیدا کردن کفش سرت پائین بود، سلامی گفتی. از صدایت خجالت می­بارید.

جوابت را دادم. تنها گفت­وگوی رد و بدل شده بینمان همین بود، اما در لحنِ سلام و در بهتِ نگاهم یک دنیا حرف موج می­زد که نمی­دانم فهمیدی یا نه.

نمی­دانم این­که همان­طور که سرت پائین بود، رفتی، از نفهمی­ات بود، یا از فهمیده­گی­ات.

تو رفتی و من دیگر همسرت را ندیدم، که دنبال­ات آمد یا نه؟ شاید او جلوتر می­رفت و تو دنبالش بودی.

ندیدم، چون نگاهم به کفش­ها خیره شده بود. در فکر بودم که آیا در دادگاهی محاکمه خواهی شد؟ آیا مدعی­العموم علاوه بر جرم­های اجتماعی­ات[1]، شکایت­های شخصی من را هم قرائت خواهد کرد؟ اگر محکوم شوی، چه­طور می­خواهی این خسارت­ها را جبران کنی؟

- فشار روحی و استرس گاه­وبی­گاهی که به لطف بیانیه­های احساسی و رفتار جنون­آمیز هواداران تحریک شده­ات به من وارد کردی.[2]

- تپش قلب، فشار خون و عدم تمرکز برای درس خواندن و ...

- دقایق و ساعاتی که پای تلویزیون و اینترنت صرف شد، برای پی­گیری اخبار افتضاحی که بار آورده بودی.

- مهم­تر از همه، اختلافات جدی خانوادگی با کسانی که تا دیروز با دیدن یک­دیگر آرامش می­یافتیم و بعد از ظهور پدیده­ای چون تو، روز به روز بر فاصله­های­مان افزوده می­شد. اختلافاتی که ضربه­های جبران ناپذیری به خانواده­ام وارد کرد. اختلافاتی که هنوز محو نشده­اند.

- فشارهایی که جمعیت در راه­پیمایی­ بی­سابقه­ی مردم در 9دی88، به من و دختر 2ساله­ام وارد کرد. اضافه کن نگرانی­ام را از تخریب پلی که از قم­رود می­گذشت و در هیچ 22بهمنی، چنین جمعیتی روی خود ندیده بود.[3]

- باز هم بگم؟ بگم؟

حقیقتاً آدم به قیامت اعتقاد پیدا می­کند. خب معلوم است که در این دنیا ظرفیت تقاص «همین»ها هم نیست، چه رسد به تقاص «همین»های میلیون­ها آدم دیگر. چه رسد به آسیب­های اجتماعی و بین­المللی­ای که وارد کردی.

پس دیدارمان به قیامت، میرحسین!

 

 

[1] سیاهه­ی 22گناه(بی­تعارف) نابخشودنی­ات را این­جا بخوان یا در این­جا تماشا کن.

[2] دو سه سالی هست که ترجیح می­دهم گزارش­های تلویزیون در مناسبت­های مختلف راجع به فتنه را نبینم، که می­دانم باز اذیت خواهم شد.

[3] این یکی را می­بخشم. به­خاطر لذتی که آن روز بردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۰۶:۰۴
ابوالفضل رهبر

هر یک از آثار وجودی ما، گوشه­ ای از حقیقتِ پنهان­مان را برای دیگران به نمایش می­ گذارد.

خواه این اثر انجام کاری باشد یا بروز حالتی، گفتن حرفی یا نوشتن مطلبی، کشیدن شکلی یا ساختن چیزی،... [1]

حال هرچه این اثر، ناخودآگاهانه­ تر باشد، واقع­ نمایی­ اش بیشتر است و تشخیصِ پشتِ ماجرا راحت­ تر خواهد بود.

و هرچه آگاهانه­ تر، هدف­مندتر و بابرنامه­ تر باشد، فریبندگی بیشتری خواهد داشت و تشخیص حقیقتِ پشتِ نقاب، سخت­ تر خواهد بود.

به عنوان مثال مقایسه کنید حرف­ هایی را که یک نفر در حالت هوش­یاری یا بیداری می­ زند با حرف­ هایی که در بی­هوشی یا خواب از او می شنویم.

وقتی انسان با توجه این که دیگران رفتار و گفتارش را زیر نظر دارند، کاری می­ کند یا حرفی می­ زند، می­ تواند نقش بازی کند؛ خود را خوب، زرنگ، خیرخواه، متواضع، از خود گذشته یا ... بنمایاند.

 

رانندگی از آن دست کارهایی است که معمولاً به صورت کاملاً ناخودآگاه انجام می­ شود.

اگر از راننده­ های تازه­ کاری که دائماً حواس­شان به گاز و کلاج و دنده و آینه و تابلوهای خیابان است، بگذریم، راننده­ ها معمولاً بدون اینکه به کلاج و دنده توجه داشته باشند و بدون اینکه به طرز رانندگی­ شان، رفتارشان با سواره­ ها و پیاده­ های کف خیابان توجه داشته باشند، مسیری را طی می کنند و به مقصد می­ رسند.

به همین خاطر می­ توان با کمی دقت، از طرز رانندگی افراد، به بسیاری از خُلقیات آن­ ها پی برد.

در واقع راننده­ ها بی هیچ پوشش و نقابی، خُلقیات درونی­ شان را در خیابان­ های شهر به ویترین نمایش می­ سپارند و دیگران را به مطالعه و شناخت روان خود فرا می­ خوانند.

 

 

با کمی دقت می­ توان به "عجول" یا "بی­ خیال" بودن یک راننده پی برد،

به "منظم" بودن یا "بی­ نظمی"اش،

به "احتیاط بیش از حد" یا "وسواس"اش،

به "تهوّر" یا "ترسو بودن"اش،

به میزان "گذشت" و "مهربانی"اش،

به "پای­بندی­ اش  به قانون و شرع"،

به "صداقت"اش در سخن­رانی­ های خانوادگی پیرامون "لزوم احترام به حقوق دیگران"، " قبح ظلم"، "لزوم راست­گویی"[2]،...

و...

برای هر یک، نمونه­ هایی از دوست و آشنا و قوم و خویش، و البته از خودم، سراغ دارم، که به دلائل اخلاقی از بیان­شان صرف­ نظر می­ کنم.

___________________________________

پانوشت: با نگاهی کلی­ تر می­ توان از نوع رانندگی مردم یک شهر یا یک کشور، تا حدودی به فرهنگ حاکم در آن جامعه پی برد. 



[1] امیرالمؤمنین علیه السلام، در حدیثی زیبا فرموده­ اند: «تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا، فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِه‏؛ سخن بگویید تا شناخته شوید، که انسان زیر زبان خود پنهان است‏.» نهج البلاغه، حکمت392

[2] مانند مواقعی که مأموران یا دوربین­ ها را فریب می­ دهد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۹:۳۱
ابوالفضل رهبر

 

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ * وَالْعَصْرِ * إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» 

 

مرحوم علامه­ی بَحرانی در تفسیر برهان می­گویند: این سوره­ی مبارکه سوره­ی امام زمان است، زیرا مراد از «عصر»، عصاره­ی عالَم و عصاره­ی همه­ی انبیاء و مصلحین عالَم، وجود نازنین حضرت بقیة الله امام زمان است. 

خداوند متعال در این سوره­ی مبارکه به عصاره­ی عالم، به حقیقت امام زمان قسم خورده است. معلوم می­شود مطلب خیلی مهم است. این نوع قسم در واقع ایجاد حساسیت برای مخاطب مؤمن است تا در مطلب بیشتر دقت کند و به آن اهمیت دهد و پیامش را دریافت کند: «إنَّ الإنسانَ لفَی خُسرٍ». نوع انسان­ها، کارشان خراب کردن عمرشان است. کسی که عمرش را ضایع کرده است؛ سرمایه را آب کرده و موقع عبور از این عالم برای زندگی جاودان، هیچ ندارد و ورشکسته است.

جنس انسان­ها معمولاً در خطری جدی قرار دارند و آن، خطر نابودی اساس سعادت است. آدم وقتی نگاه می­کند، می­بیند بشر غافل است و نمی­داند برای چه آمده؟ هدفش از این حضور چه بوده؟ و برای رسیدن به آن هدف کدام راه را باید انتخاب کند؟ باری به هر جهت بودن، همه را گرفتار کرده است؛ ولی قرآن کریم «اهل نجات» را با این صفات معرفی کرده است: «إلاّ الذّینَ آمَنُوا» تنها کسانی ورشکسته نیستند، عمر بر باد نمی­دهند و در گذر عمر مبتلا به خسارت و زیان نمی­شوند که ایمان داشته باشند؛ ایمان به حقیقت هستی، مبدأ متعال، الله عزّوجلّ. این قدم اول در رهایی از خسران و زیان و بدبختی است.

 


 

ولی ایمان به­تنهایی کفایت نمی­کند؛ در کنار ایمان «وَ عَمِلوُا الصّالحِات» مطرح است. ایمان و عقیده باید انگیزه و عمل تولید کند؛ کسانی که باور دارند و با این باور زندگی می­کنند و عمل صالح انجام می­دهند. عمل صالح عملی است که با انگیزه­ی درست و با نیّت صالح انجام شود و در مسیر درست قرار بگیرد و برای هدف صحیح انجام شود. بنابراین اگر نیّت درست باشد، ولی عمل در چهارچوب نباشد و با فرمول الهی نباشد، این عمل صالح نیست. اگر عمل نیّتش درست باشد، در چهارچوب هم باشد، ولی برای رسیدن به یک مقصد غیر الهی باشد، آن هم عمل صالح نیست. کسانی اهل نجات هستند و از بدبختی رهایی پیدا می­کنند که هم مؤمن باشند و هم تلاش­گر؛ تلاششان هم در چهارچوب باشد.

ایمان و عمل صالح دو پایه هستند، ولی کافی نیستند. اگر این دو رکن را نیز کسی احراز کرد و دو پایه­ی محکم برای زندگیش ساخت، نباید به این بسنده شود. شرط دیگری وجود دارد؛ «وَ توَاصَوا باِلحَقّ». یعنی خودسازی فردی کافی نیست، بلکه باید به دیگران هم توجه کند و آن­ها را هم در مسیر حق قرار دهد. انسان نمی­تواند به تنهایی برای رسیدن به سعادت امکانات لازم را فراهم کند، بلکه لازمه­ی مؤمن و صالح بودن اصلاح جامعه هم هست. «تواصی به حق» یعنی انسان برای هدایت دیگران، برای رشد فکری و برای بصیرت دیگران و برای رفع موانع هدایت از مسیر دیگران باید تلاش کند. باید در مسیر حق باشد و باید هم دردها را بشناسد و هم درمان را. البته اگر کسی داعیه­ی اصلاح جامعه را داشت و به حکم دینش نتوانست فساد جامعه را تحمل کند، مشکلاتی پیدا می­کند. به این سادگی نمی توان جامعه را اصلاح کرد. افرادی هستند که عناد و خباثت دارند و منافعشان را در خطر می­بینند؛ قهراً به معارضه برمی­خیزند و با کسی که هدایت­گر است، درمی­افتند و با او جنگ می­کنند. این­جاست که تواصی به صبر هم لازم است.

 

 

بنابراین بینش الهی و برداشت درست ما از قرآن این است که اگر افراد بخواهند خودسازی کنند منهای ساختن اجتماع، خودسازی فردی نیز عملی نیست. اگر آدم اهل نماز شب باشد و از حرام هم پرهیز کند، ولی نسبت به جامعه بی­تفاوت باشد مثلاً در جامعه حرام­خواری می­شود، ظلم می­شود، حقی پایمال می­شود، رشوه و بی­عفتی رایج می­شود، اما او نسبت به این امور حساسیتی نداشته باشد، گرفتار خسران و زیان است. چنین انسانی عمر خودش را ضایع کرده است.

خودسازی از جامعه سازی قابل انفکاک نیست. انسانی اهل نجات است که هم خودش اهل نجات باشد و هم برای نجات دیگران قدم بردارد. ما در روایات هم داریم که فرموده­اند جامعه مانند یک کشتی می­ماند. گروهی که در کشتی نشسته اند، اگر بخواهند سالم به مقصد برسند، هم خودشان باید در تحکیم و اصلاح این کشتی حواسشان جمع باشد و هم هر کسی بخواهد این کشتی را سوراخ کند، باید جلویش را بگیرند. اگر انسانی که در سفر دریایی کشتی نشین است، توجه به همراهان خودش نکند و یکی از همراهان یا جمعی از آنها کشتی را سوراخ کند، همه را زیر آب می­برد. حرکت انسان برای رسیدن به ساحل نجات، حرکتی جمعی است. هر یک از افراد جامعه یا هر یک از امت­ها قصد تخریب کشتی اجتماع را داشته باشند، همه را نابود می­کنند. «فساد» سوراخ کردن کشتیِ سعادت و نجات است. انسان­های بصیر و عاقل نمی­توانند ناظر باشند و بگویند من خودم سالم هستم و به کشتی دست نمی­زنم، اما کاری به دیگران ندارم. این، شرط عقل نیست.

کسی که کشتی را سوراخ می­کند، تنها خودش غرق نمی­شود؛ دیگران را هم غرق می­کند.

 

 *یادداشتی از حجت­الاسلام­والمسلمین کاظم صدیقی؛ نشریه عهد، شماره چهاردهم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۲ ، ۱۰:۲۶
ابوالفضل رهبر