دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «پرده» ثبت شده است

«مرد عوضی»[1]، فیلمی است دینی، که «دینی بودن»اش را نه پنهان می کند و نه به صورت مخاطب می کوبد.عناصر فیلم، همه، به دفاع از «حق» قیام کرده اند؛ مضمون، داستان، دوربین، میزانسن، موسیقی، ... و جلوتر از همه، فیلم­ساز، که شعار نمی دهد، قواعد مدیا را می شناسد و به آن وفادار است. درست حرف می زند و حرف درستی هم می زند. از سطح[2] عبور می کند و به مفهوم پیچیده تری می پردازد؛ «استقامت»

***

«مَنی»[3]، مرد شریف و باایمانی است که در اوج «مشکلات» و «ابتلائات»، «صبر» دارد و قسمت پر لیوان را می بیند. بحران ها را مدیریت می کند و می تواند تکیه گاه خانواده اش باشد؛

- در مورد نقصی که دندان­پزشک مطرح می کند(عقب افتادن دندان از فک در تکامل)، نگاهش به مطلوبیت کلی انسان است.

- وقتی همسرش، «رُز»، با ناامیدی از مشکلات سلسله وار زندگی گلایه می کند، او به خوش شانسی هاشان اشاره می کند؛ این­که عاشق یکدیگرند، بچه های خوب و باهوشی دارند، و شغلی که او دوستش دارد. در نهایت «رُز» امیدوارانه می گوید «تو دوباره همه چیز را درست می کنی» و (هرچند موقتاً) آرام می گیرد.

- دعوای بچه ها را هم مدیریت می کند و هردو را راضی می کند.

- بعد از بلای عجیبی که نظام معیوب آمریکا(بلکه مدرنیته) بر سرش می آورد[4]، وقتی متوجه می شود شاهد دوم هم مرده است، همچنان ایمانش را حفظ می کند، دعا می کند و امیدوار به یافتن نفر سوم است. اما زن باز کم می آورد. این بار «شک» می کند، از نور به تاریکی(سایه ی «مَنی») می رود[5] و به عقوبتی سخت دچار می شود؛ «ترس»، «احساس گناه» و «دوری از خانواده».

«مَنی»، در تمام این مراحل «ایمان» دارد و«صبر».

او همیشه یک(بلکه چند) پله از «رُز» بالاتر می ایستد، اما این کافی نیست.

***

«احساس تنهایی» در این روند خسته کننده و تحقیرآمیز، او را هم به زانو در می آورد. این جاست که با یک «مَنیِ» خسته و بریده رو به رو می شویم. «مَنی»ای که در آستانه لِه شدن است، بر لبه ی چاهی که «رُز» در قعر آن است.

اما یک مرد سنتی[6]، کسی را دارد که وقتی نمی داند باید چه کند، سراغش برود و از او راهنمایی بگیرد؛ «مادر».

«مادر»، بی کار نیست؛ برای بچه ها لباس می بافد. او مثل یک مشاور خبره و دل­سوز، گوش می دهد و پسر را دل­داری می دهد؛ «تقصیر تو نبوده، تو کُلّی بدبیاری آوردی که ممکنه برای هرکسی پیش بیاید.»

بعد (روحِ) فرزندش را معاینه می کند؛

- «دعا کرده ای؟»

- «بله»

- «در دعایت چه خواستی؟»

- «برای کمک دعا کرده ام.»[7]

اشک در چشمان مادر موج می خورد. «درد» را تشخیص می دهد و «نسخه» را ملتمسانه طرف بیمار می گیرد؛ «برای استقامت دعا کن».[8]

حالا «مَنی» است که باید برخیزد و «یک پله بالاتر» رود.

این کار را می کند، و «گشایش» آغاز می شود.

هرچند او نباید در انتظار معجزه ای باشد که مشکلاتش را آناً  حل کند، که زندگی، عرصه ی ابتلائات است و فرزند آدم(ع)، ناچار به صبر و استقامت.

***

در حاشیه ی تم اصلی، نگاه انتقادی فیلم­ساز به سیستم حاکم، در جای جای فیلم به چشم می خورد، که البته در خدمت داستان نیز هست.


سیستم بیماری که از «نظام سرمایه داری» شروع می شود، در نظام «رسانه­ای» و «علمی»، نظام «درمانی» و «بیمه»، در نظام «امنیتی» و «حقوقی» ادامه می یابد و در نهایت به «روان شناس» و «تیمارستان» ختم می شود. روندی کاملاً روتین. انسان ها توسط دو مأمور، تحت الحفظ از اتاقی به اتاق دیگر هدایت می شوند، از نقطه ی «الف» به نقطه ی «ب»، به نقطه ی «ج»، به...؛

- فیلم با نمایی کج از کلوب اشرافی «لک لک» شروع می شود تا نگاه فیلم­ساز را به نظام متزلزل و ناراستِ سرمایه داری عیان کند. کلوب لک لک مکانی است برای شادیِ سرد و تفاخرآمیز پول­دارهای نیویورک. کلوبی معروف که از بیرون زیبا و مطلوب به نظر می آید. کارآگاه پلیس، خیال می کند قاعدتاً باید به «مَنی» خیلی خوش بگذرد که در چنین کلوبی کار می کند، اما نمی داند که خدمه ی کلوب هرشب باید شاهد عیش و نوشی باشند که خود و خانواده شان حق شرکت در آن را ندارند.

- به محض این­که پای «مَنی» به خیابان می رسد، در محاصره ی دو پلیس قرار می گیرد. پلیس ها مأمورند او را در دالان پر پیچ و خم سیستم حاکم حرکت دهند و از اتاقی به اتاق دیگر ببرند. حتی وقتی دو مأمور حضور ندارند، او حضور آن­ها را در خیابان، جلوی در خانه، حس می کند.

- رسانه، ضمن تبلیغ اتومبیل، راهِ رفتن به یک سفر خانوادگی با این ماشین را، سرمایه گذاری در بانک یا شرط بندی معرفی می کند. و آن که سرمایه ای ندارد، ناچار باید به جدول اسب ها چشم بدوزد.

- دندان پزشک، که نماینده «نظام علمی» است، «فرضیه داروین» را تبلیغ می کند و به نواقص خلقت اشاره می کند، نه کلیت کاملِ آن.

- هزینه ی سنگین کشیدنِ دندان های عقل(که قاعدتاً نباید سنگین باشد)، فقرای جامعه را به افسردگی و ناامیدی می کشاند.

- شرکت بیمه، استارت «گرفتاری» را می زند. بیمه، خود نماد شک و تردید است. شک در قدرت خدا و عاملی برای سستیِ توکّل، هنگام بروز مشکلات و ابتلائات. کارمندان بیمه، با شک بی اساس شان، بی گناهی را پشت نرده ی زندان می اندازند. نرده ای که خود نیز پشت آن قرار دارند. نام شرکت بیمه، «مؤسسه زندگی نیویورک» است. گویا بیمه قرار است این بلا را بر سر تمام مردم نیویورک بیاورد. چنان­چه بر سر کسی که به جای «مَنی» متهم به دزدی شد، آورد.

- پلیس، بر اساس اتهامی بی اساس، و برپایه ی احتمالات، چنان می کند که کرد. از دریچه ی دوربینِ هیچکاک، ساختمان اداره پلیس هم کج است. ساختمانی که از بیرون شیک و با ابهت به نظر می رسد، اما خرابی از در و دیوار داخلی و از روابط غیرانسانیِ حاکم بر آن می بارد. بنایی که دوامی نخواهد داشت.

- دادسرا نیز مانند پلیس اهمیتی به شخصیت متهم نمی دهد. کارها آن­چنان روتین پیش می رود که متهم اصلاً متوجه نمی شود چه اتفاقی در دادگاه افتاده است. بازی با کلمات و بندهای قانون، و دفاع وکیلی که تا به حال متهم را ندیده و با او صحبت نکرده، حاکی از روابطی بی روح و ماشینی است.

- وکیل، اولین نفری است که با متهم به گفتگو می نشیند، از کسانی که واقعاً او را می شناسند درباره شخصیت و مرامش تحقیق می کند و سعی می کند نجاتش دهد. هرچند همان طور که خود می گوید، بر چنین پرونده هایی تسلط ندارد و نمی تواند در برابر وکیل بیمه آن­چنان که باید، از موکل خود دفاع کند. جالب اینجاست که دفتر وکیل، کنار دفتر شرکت بیمه است. یکی خراب می کند و یکی باید تعمیر کند.

- دادگاهِ فشل، طولانی و کسل کننده نیز شخصی مثل «مَنی» را در آستانه ی پرتگاه «بی ایمانی» قرار می دهد. گویا انتظار کمک از جایی که باید به داد مظلومین برسد، بی فائده است و باید برای یک «معجزه» دست به دعا برداشت.

- در آخر، انسان های معمولی(و نه چندان باایمان)، تسلیم نظام حاکم خواهند شد. آنان توسط روان شناس بازجویی می شوند و در محاصره ی دو مأمور سفیدپوش، به «آسایش­گاه بیماران روانی» منتقل می شوند.

* این یادداشت، پیشتر در سایت «کافه نقد» منتشر شده است.

--------------------------------------

[1] "The Wrong Man" ساخته ی «آلفرد هیچکاک»، 1956 (ترجمه بهتر آن، «مرد اشتباهی» است.)

[2] مثل این مفاهیم که «دروغ خوب نیست»، «خیانت بد است»، «در مشکلات باید صبور بود و از خدا کمک خواست» و...

[3] Manny نام کوچک و دوستانه ی «کریستوفر امانوئل بالسترو»، شخصیت اول فیلم، با بازی «هنری فوندا»

[4] فیلمساز در ابتدای فیلم روی پرده ظاهر می شود و ادعا می کند «داستان این فیلم، برخلاف دیگر فیلم هایم، واقعی است، کلمه به کلمه اش». البته جدی بودن این حرف از شخصی مثل هیچکاک، آن هم با آن سایه بلند و صورت تاریک، چندان حتمی نیست.

[5] پس از این صحنه، به خلاف قبل، در تمام صحنه ها او را با لباس تیره می بینیم.

[6] «مَنی» آمریکایی است، اما اصالت ایتالیایی دارد  و تمام خصوصیات یک فرد «وافادار به سنت» را در او می بینیم؛ از رفتار محبت آمیز با همسر، فرزندان و والدینش، از مشروب نخوردنش، از متانت و صبرش، از همراه داشتن «تسبیح»، از نصب تمثال مسیح(ع) بر دیوار خانه اش و ...

[7] "I Prayed For Help"

[8] "Pray For Strength" ؛ نسخه ای که هیچکاک برای تمام انسان های گرفتار در چنین سیستمی می پیچد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۳۳
ابوالفضل رهبر

- «نه، می دونی؟ روحانی چون خیلی متواضعه، نمی خواسته انقدر ازش تعریف کنن، بخاطر همین دارن جلوشو میگیرن!»

...

این یکی از جملاتی بود که دیروز تماشاگران مستند «من روحانی هستم»، پس از تماشای آن، به زبان آوردند.

...

دیگر جملات:

- «لاریجانی، دقیقاً به کجای این گیر داده؟!»

- «اینو اگه بجای فیلم تبلیغاتیش پخش کرده بود، بیشتر رأی میاورد که!»

- «خیلی ضعیف بود، اصلاً خوب نساخته بودن.»

- «این که اصلاً چیزی نگفته بود، شلوغش کردن!»

- «لاریجانی حسودیش شده بوده که یه همچین فیلمی رو برای روحانی ساخته بودند و برای اون نساختن!»

- «واقعاً معلوم میشه رئیس داره برای مجلس بعد یه ساخت و پاختایی میکنه.»

- و ...

اولی از همش بامزه تر بود.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۵:۴۹
ابوالفضل رهبر

«مسعود فراستی»، مقاله ی «علیه نمادسازی و معناگرایی» را با این جمله از «اُسکار وایلد»، شاعر و نویسنده ایرلندی، آغاز می کند:

"فقط آدم های سطحی اند که بر مبنای ظواهر داوری نمی کنند. راز جهان در آن چیزی است که آشکار است، نه آنچه به چشم نمی آید."

 

و در آخر با این بند به پایان می رساند:

«از پیچیدگی گذر کردن ـ در اثر هنری ـ و به سادگی رسیدن، شرط اساسی ارتباط با مخاطب است. هر مفهوم پیچیده ای با زبان ساده است که اثر می کند. مخاطبان عام، آدم های ساده اند، اما از پیچیدگی به سادگی رسیده اند، چراکه با چشم باز زندگی کرده اند. پس کلاه سرشان نمی رود و مرعوب نمی شوند. مخاطب خاص هم در شکل درست و سالمش، مخاطب عام است.»

 

وی در این مقاله، به دنبال اثبات این است که «نمادسازی» و «به کارگیری نمادها» توسط فیلم ساز؛ «نادرست»، و بر روی مخاطب؛ «بی اثر» است.

 

ضمن احترام به ایشان، نگاهشان، به نظر «جزئی نگر» و «ساده انگارانه» می آید.

اگر «سینما» را قطعه ای از پازل سیاست های راهبردی غرب بدانیم، «نمادسازی» کارکرد خود را خواهد یافت.

 

ممکن است استفاده از یک «نماد»، به دلیل ناآشنایی مخاطب با آن، حس خاصی را ـ در آن فیلم ـ به او منتقل نکند، اما سیستم مهندسی فرهنگی غرب می تواند در «سینما»، «نماد»هایی را در ذهن مخاطب بکارد، تا میوه ی آن(؛ عشق ها و نفرت هایی) را در سایر بخش ها(؛ سیاسی و اقتصادی) بچیند.

 

در یک کلام، اگر بی فایده بودن «نمادسازی» در «سینما» پذیرفته شود، در نگاه کلی به آرایش مهره های شطرنج غرب، تأثیر آن بر مخاطب عام و خاص، قابل انکار نخواهد بود.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۰۵:۲۳
ابوالفضل رهبر

یوزهای محصور ایرانی

 

 

یکی دو هفته پیش، به لطف برنامه­ی «روزی یک ساعت تلویزیون» بچه­ها، انیمیشنی از شبکه پویا تماشا کردیم به نام «یوز». قسمتی بود از یک مجموعه انیمیشن، که با هدف جلوگیری از شکار یوزپلنگ ایرانی توسط کودکان امروز و شکارچیان فردا ساخته شده است.[1]

قسمتی که آن­روز پخش شد، داستان بچه­یوزپلنگی بود که روباهی حقه­باز قصد فریبش را داشت؛ او را به خارج از منطقه حفاظت شده بکشاند تا به­دست انسان­ها گیر بیفتد. پدر و مادر بچه­یوز همیشه او را از رفتن به جاهای «ناشناخته» و خارج از قلمرو نهی می­کردند، اما وسوسه­های روباه و کنجکاوی کودکانه کار خودش را کرد. خلاصه این­که بچه­یوز رفت و سرش به سنگ خورد و برگشت و فهمید که باید حرف پدر و مادرش را گوش می­کرده و به جاهای «ناشناخته» قدم نمی­گذاشته.

 

غارنشینان کاشف آمریکایی

 

 

دو سه روز بعد از تماشای انیمیشن «یوز»، فرصت شد تا بعد از خوابیدن بچه­ها، دی­وی­دی انیمیشن «غارنشینان» (The Croods 2013) را که یکی دو ماهی در صف انتظار بود، در دستگاه بگذارم و تماشا کنم.

«غارنشینان»، داستان دختری را روایت می­کند که در عصر ماقبل تاریخ با خانواده­ای غارنشین زندگی می­کند. پدری مهربان و قوی دارد که به­دلیل زندگی در محیطی خطرناک(با حیواناتی وحشی و عظیم­الجثه)، بسیار محافظه کار است. او برای حفظ خانواده­اش(که تنها خانواده باقی­مانده در آن منطقه اند) قوانین سختی وضع کرده است. آن­ها هر دو سه روز یک بار، تنها برای تهیه غذا، با هم از غار تاریک خود خارج می­شوند، قبل از غروب آفتاب به آن برمی­گردند و ورودی غار را با سنگ بزرگی می­بندند. پدر همیشه خانواده اش را از نزدیک شدن به چیزهای «جدید» و «ناشناخته» پرهیز می­دهد و شب­ها برای آن­ها داستان حیواناتی را تعریف می­کند که حرف پدر و مادرشان را گوش نکرده­اند؛ به جاهای ناشناخته رفته­اند و به­طرز وحشت­ناکی کشته شده­اند.

دختر خانواده در سن بلوغ است و سنت­شکنی­اش گل کرده. او از زندگی با چنین خانواده­ای زجر می­کشد. به­دنبال چیزهای جدید و شیفته­ی نور است. تا این­که با پسری جسور آشنا می­شود که برای مواجهه با مشکلات، از فکر خود کمک می­گیرد. او چیزهای جدیدی کشف کرده، می­تواند آتش تهیه کند، از جاهای دیگر خبر دارد، از زلزله­ای که قرار است ویرانی ایجاد کند خبر دارد و ... همه این­ها برای دخترک جذاب و راضی کننده است.

با ورود پسر، روال زندگی غارنشینان به­هم می­خورد. خانواده که به کارآمدی فکر، به درستی حرف­های پسرک و به خطرناک نبودن همه­ی چیزهای جدید، پی برده­اند از دور پدر پراکنده می­شوند و به پسر اقتدا می­کنند. آن­ها با طی سختی­ها و خطرات فراوان، به سرزمینی جدی پای می­گذارند تا از نابودی محتوم خود بگریزند.

در آخر این پدر است که با درک شرائط جدید و پی بردن به حقیقت، روش خود را تغییر می­دهد و با آن­ها همراه می­شود.[2]

 

دو یادآمد همین­جوری

1- با دیدن این دو انیمیشن، بلافاصله یاد فرمایشی از رهبر انقلاب افتادم که از سال­ها قبل در ذهنم مانده بود. ایشان با تأکید بر لزوم تبادل فرهنگی، نقاط مثبتی از فرهنگ غربی را ذکر کردند؛ «خطرپذیری»، «ریسک­پذیری»، «پشتکار» و...[3]

2- امروز هم که داشتم می­نوشتم، یاد حرف خطرناک و ساده­لوحانه یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری92 افتادم که در مناظره فرهنگی-اجتماعی می­گفت دولت نمی­تواند و نباید دست به فرهنگ بزند. مردم خود بلدند فرهنگ خود را حفظ کنند و ارتقاء دهند.

 



[1] مصاحبه با کارگردان مجموعه را این­­جا بخوانید.

[2] «غارنشینان» جزئیات و حرف­های زیادی دارد و نقدهای بسیاری بر آن نوشته شده است. به­عنوان مثال

[3] خواندن دیگر فرازهای این سخنرانی و ملاحظه عنوان «تبادل فرهنگی» در بخش جستار سایت خامنه­ای­دات­آی­آر را توصیه می­کنم. فعلاً این را علی­الحساب بخوانید: «یک روز عدّه‌اى غرب­زده چشم­هاى خود را بستند و گفتند ما باید همه­چیز را از غرب بگیریم. آن­ها چه­چیزى را از غرب گرفتند؟ یکى از خصوصیات خوبى که اروپایی­ها دارند، خطرپذیرى است. منشأ عمده موفقیت­هاى آنها این بوده است. آیا غرب­زده‌هاى ما این را گرفتند و به ایران آوردند؟ آیا ایرانی­ها ریسک‌پذیر شدند؟ خصوصیت خوب دیگر آن­ها عبارت از پشتکار و از کار نگریختن است. آیا آن را به ایران آوردند؟ بزرگ­ترین و ماهرترین مکتشفان و دانشمندان غربى کسانى‌اند که سال­هاى متمادى با زندگی­هاى سخت در اتاق خود نشستند و چیزى را کشف کردند. انسان وقتى زندگى آن­ها را مى‌خواند، مى‌بیند چگونه زندگى کردند. آیا این روحیه تلاشِ خستگى‌ناپذیرِ فقط براى علم را به ایران آوردند؟ این­ها بخش­هاى خوب فرهنگ غربى بود. این­ها را که نیاوردند؛ پس چه­چیزى را آوردند؟ اختلاط زن و مرد و آزادىِ عیّاشى و پشت­میزنشینى و ارزش کردن لذّات و شهوات را آوردند!» (بیانات در دیدار جوانان و فرهنگیان در مصلّاى رشت‌، 12 اردیبهشت1380)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۶
ابوالفضل رهبر