دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

غروب یک روز تابستانی، تهِ یک خیابانِ سوت و کور، جایی که می‌شد مطمئن بود آشنایی عبور نمی‌کند، سیگار دوم را روشن کردم و با هیجان چند پُک زدم. نگاهی به جیب پیراهنم انداختم. پنج‌شش نخِ دیگر داشتم.

صبح آن روز با پدربزرگم به باغش که خارج شهر بود، رفته بودم. از بچه‌گی او را دوست داشتم. اصولاً به‌خلاف هم‌سن‌وسال‌هایم دوست داشتم کنار مُسن‌ترها بنشینم و از خاطرات و تجربیاتشان بچشم.

باغ پدربزرگم علاوه بر باغبانِ مهربانش، امتیازات دیگری هم داشت؛ یک استخر کوچک، درختان میوه و بوته‌های خیاری که بویشان مستت می‌کرد.

پدربزرگم سیگاری بود و به رسم پیش‌کسوتان، «شیراز» می‌کشید و گاه «بهمن». همیشه توی انبار باغش یک کارتن سیگار داشت و با خیال راحت، از صبح تا شب یکی‌دو بسته دود می‌کرد.

نوجوان بودم، و پیرمردی که جلوی باغش، روی یک تخت چوبی، به متکا لم می‌داد و آتش‌به‌آتش سیگار می‌کشید، به چشمم بزرگ می‌نمود. از این حالتش خوشم می‌آمد. اصلاً شاید علت سیگاری شدن دایی کوچکم هم همین بود.

آن روز دیگر طاقت نیاوردم. میان چرت‌های بعدازظهرش، به انبار رفتم. دو سه نخ برداشتم و خودم را به ته باغ رساندم. یکی روشن کردم و چند پک زدم و سرفه و... احساس کردم پدربزرگم بیدار شده. سریع انداختمش زمین و آمدم جلوی باغ.

هنوز خواب بود. دوباره برگشتم. یکی دیگر روشن کردم و این‌بار با خیالی راحت‌تر کشیدم... و خوشم آمد. نه از بوی گندش، که از دود سحرانگیز و از این حالتش. از این که مثل بزرگترها شده بودم، مثل پدربزرگم.

این شد که موقع برگشت، وقتی پیرمرد مشغول چیدن میوه و بادمجان در کیسه بود، دوباره به انبار رفتم و چند تا دیگر از کارتن برداشتم. آن چند تا در میان آن همه، گم بود و مطمئن بودم که متوجه نخواهد شد.

از راه کسل‌کننده‌ی همیشه‌گی، به خانه برگشتیم. به بهانه‌ای زدم بیرون. رفتم به ته همان خیابان که گفتم، و اولی و دومی...

در میانه‌ی دومی بودم که فکری مزاحم شد. از همان دور به صورتم خَنج می‌کشید. بعد نزدیک و نزدیک تر شد. جلویم ایستاد. مچ دستم را گرفت. نگاهم افتاد به دستم و به آتش سرخی که از میان دودها سو سو می‌زد. آن‌قدر مچم را فشار داد که سیگار از دستم افتاد. بعد دست تسلیم شده ام را در جیب پیراهنم فرو کرد. همه‌شان را در آوردم. خُرد کردم و گوشه‌ای ریختم.

آن فکر مزاحم، حرف پدرم بود که در یک جای‌گاه مناسب زده شده بود؛ در جایِ مناسب و در گاهِ مناسب.

کوچک‌تر که بودم، وقتی مردی مچاله‌شده‌ازمواد را دیدم، و وقتی از آن حالتش منزجر شدم، گفته بود: «بابا! اینا همه‌ش از سیگار شروع می‌شه. هیچ معتادی نیست که از سیگار شروع نکرده باشه. مقدمه‌ش همین لامصبه!»
این‌ها را با لحنی دلسوزانه و مخلصانه گفت.

این بود، که سال‌ها بعد، مرا به فکر انداخت و آینده‌ی منزجر کننده‌ام را به چشمم آورد.
این شد که سبک‌سنگین کردم و تصمیم گرفتم دیگر نکشم.


حواسمان باشد که به بچه‌هامان چه می‌گوییم و چه‌گونه می‌گوییم و در چه جای‌گاهی می‌گوییم.

این حرف‌ها، چه خوب و چه بد، در ذهنشان هکّ می‌شوند و در بزن‌گاه‌ها به سراغشان می‌روند.
______________________________________

پانوشت: سیگاری‌ها هم حواسشان باشد که ممکن است با هر سیگارشان، آینده‌ی کودکی را نیز دود کنند!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۳۰
ابوالفضل رهبر

 

در میان ما، امام رضا، علیه السلام، به «غریب الغرباء»[2] مشهورند،

اما جالب است بدانید که در روایات، این صفت تنها در وصفِ امام حسین، علیه السلام، به کار رفته است.

- به عنوان مثال، در ضمن زیارتی که در نیمه شعبان، خطاب به امام حسین، علیه السلام، وارد شده است، ایشان «غریب الغرباء» نامید شده اند.[3]

 

در مورد سایر ائمه، صفت «غریب»[4] به کار رفته است؛

 

- به عنوان مثال، امام صادق، در مورد نوه بزرگوارشان، امام رضا، علیهما السلام، روایت فرموده اند:

«مردى از فرزندان پسرم موسى ع، طلوع می کند که هم نام امیرالمؤمنین ع است و در زمین طوس، که در خراسان است، دفن می شود. در آنجا با زهر کشته می شود و در حالی که «غریب» است، دفن می شود...»[5]

 

- و یا امام جواد، در زیارتی خطاب به پدر بزرگوارشان، علیهما السلام، خود را «مسمومِ غریب» نامیده اند.[6]

 

غربتِ برخی ائمه، که به نوعی از خانواده و دیار خود دور افتاده بوده اند و در غربت به خاک سپرده شده اند، قابل درک است، اما این چه غربتی است که میان تمام اهل بیت مشترک است؟

 

به نظر می رسد این غربت، همان «غربت مؤمن» و «غربت عالِم» باشد.

به این دو حدیث توجه کنید:

 

1) کامل بن علاء، از امام صادق، علیه السلام، نقل می کند که فرمودند:

««مؤمنین قطعاً پیروزند»[7] آیا می دانی که آنان که هستند؟»

عرض کردم: شما داناترید.

فرمودند:

«قطعاً «مؤمن»ها، که «تسلیم»[8] نیز هستند، پیروزند،

به راستی، این «تسلیم»ها هستند که «نجیب»[9] اند،

پس «مؤمن»، «غریب» است،

و خوشا به سعادتِ «غریب»ها.»[10]

 

اگر دقت کرده باشید، امام صادق، علیه السلام، در این حدیث یک قیاس به کار برده اند:

1: «مؤمن»، «تسلیم» است.

2: کسی که «تسلیم» است، «نجیب» است.

[3: کسی که «نجیب» است، «غریب» است.]

* نتیجه: پس «مؤمن»، «غریب» است.

           

2) در روایت دیگری از امیرالمؤمنین، علیه السلام، نقل شده است: «دانایان، غریب اند، چرا که نادانانِ زیادی در میان شان اند.»[11]

 

***

آری! چنین است که

اهل بیت،

این مؤمنین تام،

این تسلیم شدگان بی ادعا،

این نُجَبای دست نایافتنی،

این دانایان کل،

و در یک کلام:

این قله های «قربت»،

در اوجِ «غربت» به سر می برند،

 

هرچند در دیارشان،

کنار خانواده شان،

و در میان حلقه ی یاران و علاقه مندان خویش باشند.

 


[1] برگرفته از سخنان استاد حجت الاسلام امیر غنوی، در جلساتِ درس تاریخ اسلام.

[2] یعنی کسی که در میان غریب ها نیز غریب است.

[3] «...السَّلامُ عَلَیْکَ یا قَتِیلَ الظَّلماءِ، السَّلامُ عَلَیْکَ یا غَرِیبَ‏ الْغُرَباءِ...»؛ الإقبال بالأعمال الحسنة(طبع الحدیثة)، ج‏3، ص347.

[4] راغب اصفهانی در مفردات، در معنای «غریب» چنین گفته: «به هرکس که از دیگران دور شود، و در میان هم جنسانِ خود بی نظیر باشد، «غریب» گفته می شود ... و گفته شده: «علما، به خاطر فراوانیِ نادانان در میانشان، غریب اند.» و کلاغ به این دلیل «غُراب» نامیده شده است که در رفت و آمدش از دیگران دوری می جوید.»؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص604.

[5] «یَخْرُجُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِ ابْنِی مُوسَى اسْمُهُ اسْمُ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَیُدْفَنُ فِی أَرْضِ طُوسَ وَ هِیَ بِخُرَاسَانَ یُقْتَلُ فِیهَا بِالسَّمِّ فَیُدْفَنُ فِیهَا غَرِیباً...»؛ الأمالی(للصدوق)، ص118. (مرحوم شیخ صدوق این حدیث را در مجلسی که به تاریخ 13ذی الحجة سال367 هـ ق، در مشهدالرضا تشکیل شده بوده، املاء کرده اند.)

[6] «...السَّلَامُ عَلَیْکَ مِنْ إِمَامٍ عَصِیبٍ وَ إِمَامٍ نَجِیبٍ وَ بَعِیدٍ قَرِیبٍ وَ مَسْمُومٍ‏ غَرِیبٍ‏...»؛ بحار الأنوار، ج‏99، ص53. (مرحوم علامه مجلسی این روایات را که در آثار قدماء یافته اند، اما بدون ذکر منبع و سند نقل کرده اند.)

[7] سوره مؤمنون، آیه1.

[8] امام صادق، علیه السلام، در حدیثی، مقام «تسلیم» را همان مقام «اخبات» دانسته اند. [«... ثُمَّ قَالَ أَ تَدْرُونَ مَا التَّسْلِیمُ فَسَکَتْنَا فَقَالَ هُوَ وَ اللَّهِ الْإِخْبَاتُ»؛ الکافی، ج‏1، ص391.] «اخبات» نیز یعنی: تواضع مطلق در برابر خداوند، خود را هیچ انگاشتن و ادعایی از خود نداشتن.

[9] آنچه که در نوع خود با ارزش و کم یاب است. [«النَّجِیبُ‏: الفاضل من کلّ حیوان. و قد نَجُبَ‏ یَنْجُبُ‏ نَجَابَةً، إذا کان فاضلا نفیسا فى نوعه»؛ النهایة فی غریب الحدیث و الأثر، ج‏5، ص17.]

[10] «...عَنْ کَامِلٍ التَّمَّارِ قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع‏ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ‏ أَ تَدْرِی مَنْ هُمْ قُلْتُ أَنْتَ أَعْلَمُ قَالَ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الْمُسَلِّمُونَ إِنَّ الْمُسَلِّمِینَ هُمُ النُّجَبَاءُ فَالْمُؤْمِنُ غَرِیبٌ فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ.»؛ الکافی، ج‏1، ص391.

[11] «الْعُلَمَاءُ غُرَبَاءُ لِکَثْرَةِ الْجُهَّالِ بَیْنَهُمْ.»؛ کشف الغمة فی معرفة الأئمة (طبع القدیمة)، ج‏2، ص349.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۱۷:۳۷
ابوالفضل رهبر