دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

اللهم‌صل‌علی‌محمد‌ و آل‌محمد و عجل‌فرجهم

طبقه بندی موضوعی

آخرین نظرات

  • ۸ فروردين ۰۳، ۰۱:۰۶ - M
    👍

۵ مطلب با موضوع «سینمایی» ثبت شده است

 

سیزده‌چهارده‌سالَم بیش‌تر نبود.

تنها، از این‌ور تهران راه افتادم به آن‌ورش، تا فیلم پرسروصدای آن سال را ببینم.

اولین‌باری بود که چنین کاری می‌کردم و آن‌طور که یادم است، اولین‌باری بود که احساس «استقلال» و «قدرت» می‌کردم. این احساس وقتی از سینما بیرون می‌آمدم، چندبرابر شده بود.

خطی که «آژانس» در ذهن من کشید، هیچ فیلم دیگری تا امروز نکشیده است.

نه من، که در ذهن خیلی‌ها؛ براساس چندین نظرسنجی، «آژانس شیشه‌ای» مدال بهترین فیلم بعد از انقلاب را بر سینه دارد. (درود بر ابراهیم حاتمی‌کیا)

 

امروز در سینمای «محمدحسین مهدویان» دوباره بعد از سال‌ها، ردی از آژانس را دیدم.

نه به آن قوت، اما در برهوت این سال‌ها، بسیار بسیار غنیمت است.

امروز احساس کردم چقدر جای «آژانس»ها و «لاتاری»ها در سینمای ایران خالی است.

مردم این‌روزها انگار به این‌ها نیاز دارند؛ نیازی که گویا سال‌هاست انکارش می‌کردند و حالا، با تشویق‌های مدامی که نثار قهرمانان باغیرت داستان، در آن پایان شگفت‌انگیز می‌کنند، میل اصیل خود را لو می‌دهند.

نه‌خیر آقای جیرانی! دوره این حرف‌ها نگذشته. این مردم، همان مردمِ عاشق «قیصر» و «حاج‌کاظم» هستند. همان مردم، با همان «فطرت»، با همان «غیرت».

 

امروز، مردمی که از صندلی‌هایشان بلند می‌شدند و با چشمان تر و لب‌های خندان به سمت درب خروج حرکت می‌کردند، یک‌طور دیگر بودند؛ چشم‌هایشان یک برق دیگری داشت، یک‌طور دیگر راه می‌رفتند.

حسی داشتند شبیه حسی که وقتی بچه بودند، بعد از تماشای فیلم‌های «بروسلی» پیدا می‌کردند.

امروز مردانی را دیدم که موقع خروج، یک‌کتی راه می‌رفتند، دستانشان را دور ناموسشان حلقه کرده بودند و با تیزی نگاهشان چشم بی‌ناموس‌ها را نشانه گرفته بودند.

 

اما راستش امروز وقتی از راهروهای خروجی، وارد خیابان شدم و نور خورشید به صورتم پاشید، ناگهان به خود آمدم که فیلم تمام شد و حالا داری به دنیای واقعی پا می‌گذاری. قانونِ آن تو با این بیرون فرق دارد؛ این بیرون دولتی روی کار است که ماقبل «لاتاری» است، ماقبل «آژانس» است، حتی ماقبل «قیصر».

برای همین، سر صدور پروانه ساخت و اعطای جوایز فجر مشتش را آن‌قدر سفت کرده بود.

اما نااُمید نیستم؛ چون هنوز صدای تشویق‌های مردم برای سکانس غرورآفرین پایانی، در گوشم هست.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پانوشت۱: امروز در راه خانه، هوس کردم دوباره «آژانس» را ببینم.

پانوشت۲: به سازمان اوج هم بابت موفقیت‌های پی‌در‌پیِ امسالشان که حاصل «تلاش» و «صبر»شان است، تبریک می‌گویم.

پانوشت۳: چه مُصادفتِ معناداری بود برای من؛ تماشای لاتاری با «روز پاسدار».

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۵
ابوالفضل رهبر

«مرد عوضی»[۱]، فیلمی است دینی، که «دینی بودن»اش را نه پنهان می‌کند و نه به صورت مخاطب می‌کوبد. عناصر فیلم، همه، به دفاع از «حق» قیام کرده‌اند؛ مضمون، داستان، دوربین، میزانسن، موسیقی، ... و جلوتر از همه، فیلم­ساز، که شعار نمی‌دهد، قواعد مدیا را می‌شناسد و به آن وفادار است. درست حرف می‌زند و حرف درستی هم می‌زند. از سطح[۲] عبور می‌کند و به مفهوم پیچیده تری می‌پردازد؛ «استقامت».

 

 

«مَنی»[۳]، مرد شریف و باایمانی است که در اوج «مشکلات» و «ابتلائات»، «صبر» دارد و قسمت پر لیوان را می‌بیند. بحران‌ها را مدیریت می‌کند و می‌تواند تکیه‌گاه خانواده‌اش باشد؛

- در مورد نقصی که دندان­پزشک مطرح می‌کند (عقب افتادن دندان از فک در تکامل)، نگاهش به مطلوبیت کلی انسان است.

- وقتی همسرش، «رُز»، با ناامیدی از مشکلات سلسله‌وار زندگی گلایه می‌کند، او به خوش‌شانسی‌هاشان اشاره می‌کند؛ این­‌که عاشق یک‌دیگرند، بچه‌های خوب و باهوشی دارند، و شغلی که او دوستش دارد. در نهایت «رُز» امیدوارانه می‌گوید «تو دوباره همه‌چیز را درست می‌کنی» و (هرچند موقتاً) آرام می‌گیرد.

- دعوای بچه‌ها را هم مدیریت می‌کند و هردو را راضی می‌کند.

- بعد از بلای عجیبی که نظام معیوب آمریکا (بلکه مدرنیته) بر سرش می‌آورد[۴]، وقتی متوجه می‌شود شاهد دوم هم مُرده است، هم‌چنان ایمانش را حفظ می‌کند، دعا می‌کند و امیدوار به یافتن نفر سوم است. اما زن باز کم می‌آورد. این بار «شک» می‌کند، از نور به تاریکی (سایه‌ی «مَنی») می‌رود[۵] و به عقوبتی سخت دچار می‌شود؛ «ترس»، «احساس گناه» و «دوری از خانواده».

«مَنی»، در تمام این مراحل «ایمان» دارد و «صبر».

او همیشه یک (بلکه چند) پله از «رُز» بالاتر می‌ایستد، اما این کافی نیست.

 

 

«احساس تنهایی» در این روند خسته‌کننده و تحقیرآمیز، او را هم به زانو در می‌آورد. این‌جاست که با یک «مَنیِ» خسته و بریده رو به رو می‌شویم. «مَنی»ای که در آستانه لِه شدن است، بر لبه‌ی چاهی که «رُز» در قعر آن است.

اما یک مرد سنتی[۶]، کسی را دارد که وقتی نمی‌داند باید چه کند، سراغش برود و از او راهنمایی بگیرد؛ «مادر».

«مادر»، بی‌کار نیست؛ برای بچه‌ها لباس می‌بافد. او مثل یک مشاور خبره و دل­سوز، گوش می‌دهد و پسر را دل­‌داری می‌دهد؛ «تقصیر تو نبوده، تو کُلّی بدبیاری آوردی که ممکنه برای هرکسی پیش بیاید.»

بعد (روحِ) فرزندش را معاینه می کند؛

- «دعا کرده‌ای؟»

- «بله»

- «در دعایت چه خواستی؟»

- «برای کمک دعا کرده‌ام.»[۷]

اشک در چشمان مادر موج می‌خورد. «درد» را تشخیص می‌دهد و «نسخه» را ملتمسانه طرف بیمار می‌گیرد؛ «برای استقامت دعا کن».[۸]

 

 

حالا «مَنی» است که باید برخیزد و «یک پله بالاتر» رود.

این کار را می‌کند، و «گشایش» آغاز می‌شود.

هرچند او نباید در انتظار معجزه‌ای باشد که مشکلاتش را آناً  حل کند، که زندگی، عرصه‌ی ابتلائات است و فرزند آدم (علیه‌السلام)، ناچار به صبر و استقامت.

 

 

در حاشیه‌ی تم اصلی، نگاه انتقادی فیلم­‌ساز به سیستم حاکم، در جای‌جای فیلم به چشم می‌خورد، که البته در خدمت داستان نیز هست.

سیستم بیماری که از «نظام سرمایه‌داری» شروع می‌شود، در نظام «رسانه‌­ای» و «علمی»، نظام «درمانی» و «بیمه»، در نظام «امنیتی» و «حقوقی» ادامه می‌یابد و در نهایت به «روان‌شناس» و «تیمارستان» ختم می‌شود. روندی کاملاً روتین. انسان‌ها توسط دو مأمور، تحت‌الحفظ از اتاقی به اتاق دیگر هدایت می‌شوند، از نقطه‌ی «الف» به نقطه‌ی «ب»، به نقطه‌ی «ج»، به...؛

- فیلم با نمایی کج از کلوب اشرافی «لک‌لک» شروع می‌شود تا نگاه فیلم­ساز را به نظام متزلزل و ناراستِ سرمایه‌داری عیان کند. کلوب لک‌لک مکانی است برای شادیِ سرد و تفاخرآمیز پول­دارهای نیویورک. کلوبی معروف که از بیرون زیبا و مطلوب به نظر می‌آید. کارآگاه پلیس، خیال می‌کند قاعدتاً باید به «مَنی» خیلی خوش بگذرد که در چنین کلوبی کار می‌کند، اما نمی‌داند که خدمه‌ی کلوب هرشب باید شاهد عیش و نوشی باشند که خود و خانواده‌شان حق شرکت در آن را ندارند.

- به محض این‌که پای «مَنی» به خیابان می‌رسد، در محاصره‌ی دو پلیس قرار می‌گیرد. پلیس‌ها مأمورند او را در دالان پرپیچ‌وخم سیستم حاکم حرکت دهند و از اتاقی به اتاق دیگر ببرند. حتی وقتی دو مأمور حضور ندارند، او حضور آن­‌ها را در خیابان، جلوی در خانه، حس می‌کند.

- رسانه، ضمن تبلیغ اتومبیل، راهِ رفتن به یک سفر خانوادگی با این ماشین را، سرمایه‌گذاری در بانک یا شرط‌بندی معرفی می‌کند. و آن که سرمایه‌ای ندارد، ناچار باید به جدول اسب‌ها چشم بدوزد.

- دندان‌پزشک، که نماینده «نظام علمی» است، «فرضیه داروین» را تبلیغ می‌کند و به نواقص خلقت اشاره می‌کند، نه کلیت کاملِ آن.

- هزینه‌ی سنگین کشیدنِ دندان‌های عقل (که علی‌القاعده نباید سنگین باشد)، فقرای جامعه را به افسردگی و ناامیدی می‌کشاند.

- شرکت بیمه، استارت «گرفتاری» را می‌زند. بیمه، خود نماد شک و تردید است. شک در قدرت خدا و عاملی برای سستیِ توکّل، هنگام بروز مشکلات و ابتلائات. کارمندان بیمه، با شک بی‌اساس‌شان، بی‌گناهی را پشت نرده‌ی زندان می‌اندازند. نرده ای که خود نیز پشت آن قرار دارند. نام شرکت بیمه، «مؤسسه زندگی نیویورک» است. گویا بیمه قرار است این بلا را بر سر تمام مردم نیویورک بیاورد. چنان­چه بر سر کسی که به جای «مَنی» متهم به دزدی شد، آورد.

 

 

- پلیس، بر اساس اتهامی بی‌اساس، و بر پایه‌ی احتمالات، چنان می‌کند که کرد. از دریچه‌ی دوربینِ هیچکاک، ساختمان اداره پلیس هم کج است. ساختمانی که از بیرون شیک و با ابهت به نظر می‌رسد، اما خرابی از در و دیوار داخلی و از روابط غیرانسانیِ حاکم بر آن می‌بارد. بنایی که دوامی نخواهد داشت.

- دادسرا نیز مانند پلیس اهمیتی به شخصیت متهم نمی‌دهد. کارها آن­‌چنان روتین پیش می‌رود که متهم اصلاً متوجه نمی‌شود چه اتفاقی در دادگاه افتاده است. بازی با کلمات و بندهای قانون، و دفاع وکیلی که تا به حال متهم را ندیده و با او صحبت نکرده، حاکی از روابطی بی‌روح و ماشینی است.

- وکیل، اولین نفری است که با متهم به گفتگو می‌نشیند، از کسانی که واقعاً او را می‌شناسند درباره شخصیت و مرامش تحقیق می‌کند و سعی می‌کند نجاتش دهد. هرچند همان‌طور که خود می‌گوید، بر چنین پرونده‌هایی تسلط ندارد و نمی‌تواند در برابر وکیل بیمه آن­‌چنان که باید، از موکل خود دفاع کند. جالب این‌جاست که دفتر وکیل، کنار دفتر شرکت بیمه است. یکی خراب می‌کند و دیگری باید تعمیر کند.

- دادگاهِ فشل، طولانی و کسل‌کننده نیز شخصی مثل «مَنی» را در آستانه‌ی پرتگاه «بی‌ایمانی» قرار می‌دهد. گویا انتظار کمک از جایی که باید به داد مظلومین برسد، بی‌فائده است و باید برای یک «معجزه» دست به دعا برداشت.

- در آخر، انسان‌های معمولی (و نه چندان باایمان)، تسلیم نظام حاکم خواهند شد. آنان توسط روان‌شناس بازجویی می‌شوند و در محاصره‌ی دو مأمور سفیدپوش، به «آسایش­گاه بیماران روانی» منتقل می‌شوند.

 

 

* این یادداشت، پیش‌تر در سایت «کافه نقد» منتشر شده است.

 

 

 

پاورقیــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] "The Wrong Man (1956)" ساخته‌ی «آلفرد هیچکاک»، (ترجمه بهتر آن، «مرد اشتباهی» است.)

[۲] مثل این مفاهیم که «دروغ خوب نیست»، «خیانت بد است»، «در مشکلات باید صبور بود و از خدا کمک خواست» و...

[۳] Manny نام کوچک و دوستانه‌ی «کریستوفر امانوئل بالسترو»، شخصیت اول فیلم، با بازی «هنری فوندا».

[۴] فیلم‌ساز در ابتدای فیلم روی پرده ظاهر می‌شود و ادعا می‌کند «داستان این فیلم، برخلاف دیگر فیلم‌هایم، واقعی است، کلمه به کلمه‌اش». البته جدی بودن این حرف از شخصی مثل هیچکاک، آن هم با آن سایه بلند و صورت تاریک، چندان حتمی نیست.

[۵] پس از این صحنه، به خلاف قبل، در تمام صحنه‌ها او را با لباس تیره می‌بینیم.

[۶] «مَنی» آمریکایی است، اما اصالت ایتالیایی دارد و تمام خصوصیات یک انسان «وافادار به سنت» را در او می‌بینیم؛ از رفتار محبت‌آمیز با همسر، فرزندان و والدینش، از مشروب نخوردنش، از متانت و صبرش، از همراه داشتن «تسبیح»، از نصب تمثال مسیح (علیه‌السلام) بر دیوار خانه‌اش و...

[۷] "I Prayed For Help".

[۸] "Pray For Strength"؛ نسخه‌ای که هیچکاک برای تمام انسان‌های گرفتار در چنین سیستمی می‌پیچد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۳۳
ابوالفضل رهبر

 

«مسعود فراستی»، مقاله‌ی «علیه نمادسازی و معناگرایی» را با این جمله از «اُسکار وایلد»، شاعر و نویسنده ایرلندی، آغاز می‌کند:

"فقط آدم‌های سطحی‌اند که بر مبنای ظواهر داوری نمی‌کنند. راز جهان در آن‌چیزی است که آشکار است، نه آن‌چه به چشم نمی‌آید."

 

و در آخر با این بند به پایان می‌رساند:

«از پیچیدگی گذر کردن ـ در اثر هنری ـ و به سادگی رسیدن، شرط اساسی ارتباط با مخاطب است. هر مفهوم پیچیده‌ای با زبان ساده است که اثر می‌کند. مخاطبان عام، آدم‌های ساده اند، اما از پیچیدگی به سادگی رسیده‌اند، چراکه با چشم باز زندگی کرده‌اند. پس کلاه سرشان نمی‌رود و مرعوب نمی‌شوند. مخاطب خاص هم در شکل درست و سالمش، مخاطب عام است.»

 

وی در این مقاله، به دنبال اثبات این است که «نمادسازی» و «به‌کارگیری نمادها» توسط فیلم ساز؛ «نادرست»، و بر روی مخاطب؛ «بی‌اثر» است.

 

ضمن احترام به ایشان، نگاهشان، به نظر «جزئی نگر» و «ساده‌انگارانه» می‌آید.

اگر «سینما» را قطعه‌ای از پازل سیاست‌های راهبردی غرب بدانیم، «نمادسازی» کارکرد خود را خواهد یافت.

 

ممکن است استفاده از یک «نماد»، به دلیل ناآشنایی مخاطب با آن، حس خاصی را ـ در آن فیلم ـ به او منتقل نکند، اما سیستم مهندسی فرهنگی غرب می‌تواند در «سینما»، «نماد»هایی را در ذهن مخاطب بکارد، تا میوه‌ی آن (عشق‌ها و نفرت‌هایی) را در سایر بخش‌ها (سیاسی و اقتصادی) بچیند.

 

در یک کلام، اگر بی‌فایده بودن «نمادسازی» در «سینما» پذیرفته شود، در نگاه کلی به آرایش مهره‌های شطرنج غرب، تأثیر آن بر مخاطب عام و خاص، قابل انکار نخواهد بود.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۰۵:۲۳
ابوالفضل رهبر

 

پرده­‌ی اول

یادتان می­‌آید؟

علی­‌رغم میلتان، «احمدی­‌نژاد» رئیس جمهور شد.

جرمش این بود که نامش با آن‌چه در برگه‌­های رأیتان نوشته بودید، فرق داشت،

که شش‌ماه‌یک‌­بار هم حمام نمی­‌رفت،

که می­‌خواست اختناق و سرکوب را در کشور حاکم کند،

که قرار بود پیاده‌­روها و کلاس‌های دانشگاه را دیوارکشی کند،

که مأمورانش قصد داشتند عروسی­‌هاتان را به رگبار ببندند و گیس زن­‌هاتان را قیچی کنند،

که...

  

پرده­‌ی دوم

یادتان می­‌آید؟

چهار سال از آن تراژدی گذشت و در آن سال­‌ها، هرچند آن‌چه انتظار داشتید، اتفاق نیفتاد، اما چیزی هم نبود که باب میلتان باشد.

سینما، سر جایش بود، اما دست و دلتان به کار نمی‌­رفت. خُب، از حکومت ریشوها چندان راضی نبودید و احساس خوبی نداشتید.

فرصتی دست داد که کله‌­پایش کنید. تمام‌قد به حمایت از رقیبش ایستادید. دست­‌بند و شال سبز بستید و در ۱۲هزارنفری، جیغ کشیدید و ۴ سال تحقیرتان را فریاد کردید. از ۴ سال حکومت کوتوله­‌ها نالیدید. حتی در خیابان­‌ها، لای ترافیک ماشین‌­ها، پوستر و پارچه پخش کردید.

 

پرده‌­ی سوم

یادتان می‌­آید؟

حول‌وحوش ساعت ۱۲، خنده بر لب­‌هاتان ماسید و قِر در کمرهاتان خشک شد؛ وقتی باز نام «احمدی­‌نژاد» را اعلام کردند.

این­‌بار دیگر طاقت نیاوردید. قرارهاتان را با «بی‌بی‌سی» چک کردید و هم­‌صدا با «صدای آمریکا» جمع شدید و داد زدید و هلهله کردید و اعتبار کشور را به آتش کشیدید.

نظام کوتاه نیامد، تا احساس را به عقل ترجیح نداده باشد، تا بدعتی نشود، تا جمهوریت ذبح نشود.

این شد که عصبانی شدید، حالتان خراب شد، گفتید «چون دیگری بداخلاق است، ما بداخلاق شده‌ایم.» ربطش را حواله دادید به ارتباط گودرز و شقایق!

سیل دغدغه­‌ها رهاتان نکرد و سیاه‌­نگاری‌­ها شدت گرفت.

 

پرده­‌ی چهارم

یادتان می­‌آید؟

گفتید «خانه­‌مان را بستند، خانه­‌شان ویران باد.»

عصبیت و عصبانیت، به اوج رسید.

هروقت به تلویزیون دعوت شدید، با هماهنگی یا بی هماهنگی، نیش زدید و اخم را از چهره­‌های میلیون‌تومانی‌تان دور نکردید.

هرجا دوربین یا میکروفنی دیدید، گردن کج کردید و از حال بد سینما و حال خراب خود نالیدید،

از سینمای دولتی و دولت نفتی سخن راندید،

از فیلم‌­های سفارشی، بد گفتید و خانه‌­نشینیِ بزرگانتان را نق زدید.

 

پرده­‌ی پنجم

یادتان می‌­آید؟

چند ماه پیش بود که دیگر هیولای کابوس‌­هاتان را رفتنی دیدید.

کاندیدای مطلوبتان نبود یا رأی‌­آوردنی نبود، اما می­‌شد به «دیگری» قناعت کرد و قناعت کردید.

آن «دیگری» لب‌به‌لب رأی آورد و رایحه‌ای از بهشت به مشامتان رسید.

روزنه‌­ای یافتید تا نفسی بکشید، بارقه‌­ای که چشمانتان را روشن کند، نسیمی که بداخلاقی­‌ها را دور کند، و چشمه‌­ای که غم­‌هاتان را بشوید.

جناب «دیگری» با وعده­‌ی رفع سانسور و ممیزی آمده بود، با تقبیح دخالت دولت در فرهنگ، با ستایش نقد و نِق، با وعده­‌ی تکریم و احترام، با شعار اعتدال و امید، با...

و شما احساس کردید حالتان دارد خوب می­‌شود.

 

پرده­‌ی ششم

یادتان می­‌آید؟                                            

احساس می­‌کردید دیگر حالتان خوب شده است. «دیگری» که پشت تریبون آمد، پلک نمی‌­زدید. چشم­‌هاتان همه نور بود. او را نمی‌­دیدید، «هاله­‌ای از نور» می­‌دیدید که آمده است بار دیگر آزادی­تان را امضا کند و شادی­تان را افزون.

آن‌شب، «دیگری» جمله‌­ای گفت، که سَرسَری گرفتید و جدی نگرفتید. نمی‌­توانست هم جدی باشد. آن هم از زبان حقوق‌دانی که هنوز مدهوش شعارهای لطیف و نطق‌های آهنگینش بودید.

که «دیگر دوره سیاهی­‌ها تمام شده است و با آمدنِ من، دوره‌­ی امید آغاز شده است و شما باید پیام مردم را در انتخابات بفهمید و دست از سیاه­‌نمایی بردارید و از امید بسازید»

این جملات را همچنان که خنده بر لب داشتید و مشفقانه به هاله‌­ی روشن خیره شده بودید، نشنیده گرفتید و حمل بر صحت کردید.

همان­‌طور که توهین­‌های «دیگری» و نزدیکانش را به کسانی که به او رأی نداده بودند، نشنیدید، بلکه به کامتان خوش آمد. همان­‌طور که، کم‌سواد خواندن منتقدین را توسط «دیگری» نشنیدید. همان­طور که ...

 

پرده­‌ی هفتم

یادتان می­‌آید؟

افتتاحیه جشن سینماتان بود. «دیگری» پیامی فرستاده بود، سراسر امید و نیکی، به نشانه‌ی توجهش به شما و به سینما.

از اختصاص جایزه ویژه‌­ی رئیس‌جمهور خبر داده بود و شما پیش خود فکر می­‌کردید که این افتخار نصیب چه کسی خواهد شد؟ این سیمرغ زرین، روی دوش کدام کارگردان خواهد نشست؟

شب‌­های اجرای جشنواره، که «گبرلو» با لحنی خاص، از همه­‌تان می­‌پرسید «حال­تان که خوب هست؟»، با شادمانی پاسخ مثبت می­‌دادید و از امید خود به آینده‌­ای روشن می­‌گفتید و از بهبودی امور و تدبیر مسئولین، ابراز رضایت می­‌کردید.

 

و آن­‌گاه که پرده‌­ها می­‌افتند!

 

دیشب را که حتماً یادتان هست.

دیشب از شب‌­هایی بود که خوب است یادتان نرود.

شبی که با کمک برگزارکنندگان جشنواره عقده خالی کردید و در کلیپ­‌های میان­‌برنامه، هر چه بر زبان­تان آمد، نثار هشت سال گذشته کردید.

شبی که جایزه‌­تان را به «دیگری» تقدیم کردید.

شبی که خندیدید و کف زدید و شاد بودید،

و شادی­تان ادامه داشت، تا وقتی که دبیر جشنواره آب سردی روی سرتان ریخت.

که «حضرت آقای «دیگری»، هیچ فیلمی را لایق دریافت جایزه‌­ی ویژه­‌ی خود نیافته‌ند!»

بعد در اقدامی بی‌سابقه، رئیس‌دفتر «دیگری» پشت تریبون آمد و موضوعات سفارشیِ سال بعد را اعلام کرد.

برخی نه‌تنها به روی مبارک نیاوردند، که آن‌قدر داغ بودند که احساس خیسی هم نکردند.

بعد قطار حال‌­گیری­‌ها شتاب گرفت.

جوایز محافظه­‌کارانه و سیاسی، توزیع شدند و بعضی‌هاتان دچار بهت شدند.

پس از پایان جشن، عده­‌ای هنوز لبخند به لب داشتند و حالشان خوب بود و...

منتقدین، اما حرف­‌هایی دارند..

در «هفتِ» همان­‌شب، انتقادها شروع می‌­شود و به جمله­‌ی پایانی منتقد رک برنامه ختم می­‌شود، که «لااقل ادعا نکنند دولتی نیست.»

این جمله در موسیقی فیلم «ترن» گم می‌شود، اما...

نقدها ادامه دارد، تا به این لحظه که ساعت، 9صبحِ فردای جشنواره است و در «کافه سینما» این تیترها دیده می­‌شود:

- امیر قادری: نمایش شرم‌آور شرم‌آور شرم‌آور / در دولت اعتدال، سر جوان‌ها را بریدند

- سید آریا قریشی: بی‌تدبیری و ناامیدی/ خطر بازگشت به مرداب دهه ۶۰

- امیرعباس صباغ: حمله گاز انبری دولت اعتدال به "عصبانی نیستم!" / اولین جشنواره دولت به اصطلاح اعتدال‌گرا! و نحوه تقسیم جوایز یک افتضاح به‌تمام‌معنا بود

- مصطفی رضائی: عصبانی هستم؛ وقتی "تدبیر" حکم می‌کند که "عدالت" قربانی "مصلحت" شود!

- افشاگری یک خبرگزاری: رضا درمیشیان را مجبور به انصراف از دریافت جوایز فیلمش کردند/ نوید محمدزاده برنده بهترین بازیگر نقش اول مرد شده بود

- احسان دبیروزیری: جوایز بین رفقا تقسیم شد/ گزارش لحظه‌به‌لحظه از اختتامیه جشنواره سی و دوم فیلم فجر

- مصطفی کیایی: خوشحالم که فیلم می‌سازم تا مردم پول بدهند بروند ببینند / سعی می‌کنم بگویم عصبانی نیستم!

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ بهمن ۹۲ ، ۱۰:۳۶
ابوالفضل رهبر

 

یوزهای محصور ایرانی

 

 

یکی‌دو هفته پیش، به لطف برنامه­‌ی «روزی یک ساعت تلویزیونِ» بچه­‌ها، انیمیشنی از شبکه پویا تماشا کردیم به نام «یوز». قسمتی بود از یک مجموعه انیمیشن، که با هدف جلوگیری از شکار یوزپلنگ ایرانی توسط کودکان امروز و شکارچیان فردا ساخته شده است.[۱]

قسمتی که آن­ روز پخش شد، داستان بچه‌­یوزپلنگی بود که روباهی حقه‌­باز قصد فریبش را داشت؛ او را به خارج از منطقه حفاظت شده بکشاند تا به ­دست انسان­‌ها گیر بیفتد. پدر و مادر بچه‌­یوز همیشه او را از رفتن به جاهای «ناشناخته» و خارج از قلمرو نهی می­‌کردند، اما وسوسه­‌های روباه و کنجکاوی کودکانه کار خودش را کرد. خلاصه این‌­که بچه‌­یوز رفت و سرش به سنگ خورد و برگشت و فهمید که باید حرف پدر و مادرش را گوش می‌­کرده و به جاهای «ناشناخته» قدم نمی­‌گذاشته.

 

غارنشینان کاشف آمریکایی

 

 

دو سه روز بعد از تماشای انیمیشن «یوز»، فرصت شد تا بعد از خوابیدن بچه­‌ها، دی­وی­دی انیمیشن «غارنشینان» (The Croods 2013) را که یکی دو ماهی در صف انتظار بود، در دستگاه بگذارم و تماشا کنم.

«غارنشینان»، داستان دختری را روایت می‌­کند که در عصر ماقبل تاریخ با خانواده‌­ای غارنشین زندگی می­‌کند. پدری مهربان و قوی دارد که به­‌دلیل زندگی در محیطی خطرناک (با حیواناتی وحشی و عظیم‌­الجثه)، بسیار محافظه‌کار است. او برای حفظ خانواده‌­اش (که تنها خانواده باقی­‌مانده در آن منطقه است،) قوانین سختی وضع کرده است. آن­‌ها هر دو سه روز یک‌بار، تنها برای تهیه غذا، با هم از غار تاریک خود خارج می‌­شوند، قبل از غروب آفتاب به آن برمی‌­گردند و ورودی غار را با سنگ بزرگی می­‌بندند. پدر همیشه خانواده‌اش را از نزدیک شدن به چیزهای «جدید» و «ناشناخته» پرهیز می‌­دهد و شب­‌ها برای آن‌­ها داستان حیواناتی را تعریف می­‌کند که حرف پدر و مادرشان را گوش نکرده‌­اند؛ به جاهای ناشناخته رفته‌­اند و به­‌طرز وحشت­ناکی کشته شده‌­اند.

دختر خانواده در سن بلوغ است و سنت­‌شکنی­‌اش گل کرده. او از زندگی با چنین خانواده‌­ای زجر می­‌کشد. به­‌دنبال چیزهای جدید و شیفته­‌ی نور است. تا این­‌که با پسری جسور آشنا می‌شود که برای مواجهه با مشکلات، از فکر خود کمک می­‌گیرد. او چیزهای جدیدی کشف کرده، می­‌تواند آتش تهیه کند، از جاهای دیگر خبر دارد، از زلزله‌­ای که قرار است ویرانی ایجاد کند خبر دارد و ... همه این‌­ها برای دخترک، جذاب و راضی‌کننده است.

با ورود پسر، روال زندگی غارنشینان به­‌هم می­‌خورد. خانواده که به کارآمدی فکر، به درستی حرف‌­های پسرک و به خطرناک نبودن همه­‌ی چیزهای جدید، پی برده­‌اند از دور پدر پراکنده می‌شوند و به پسر اقتدا می­‌کنند. آن­‌ها با طی سختی­‌ها و خطرات فراوان، به سرزمینی جدید پای می­‌گذارند تا از نابودی محتوم خود بگریزند.

در آخر این پدر است که با درک شرائط جدید و پی بردن به حقیقت، روش خود را تغییر می­‌دهد و با آن­‌ها همراه می­‌شود.[۲]

 

دو یادآمدِ همین‌­جوری!

۱- با دیدن این دو انیمیشن، بلافاصله یاد فرمایشی از رهبر انقلاب افتادم که از سال­‌ها قبل در ذهنم مانده بود. ایشان با تأکید بر لزوم تبادل فرهنگی، نقاط مثبتی از فرهنگ غربی را ذکر کردند؛ «خطرپذیری»، «ریسک­‌پذیری»، «پشت‌کار» و...[۳]

۲- امروز هم که داشتم می‌­نوشتم، یاد حرف خطرناک و ساده­‌لوحانه یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری ۹۲ افتادم که در مناظره فرهنگی-اجتماعی می­‌گفت دولت نمی‌­تواند و نباید دست به فرهنگ بزند. مردم خود بلدند فرهنگ خود را حفظ کنند و ارتقاء دهند!

 



[۱] مصاحبه با کارگردان مجموعه را این­­جا بخوانید.

[۲] «غارنشینان» جزئیات و حرف­‌های زیادی دارد و نقدهای بسیاری بر آن نوشته شده است. (به‌­عنوان مثال)

[۳] خواندن دیگر فرازهای این سخنرانی و ملاحظه عنوان «تبادل فرهنگی» در بخش جستار سایت خامنه‌­ای‌­دات­‌آی­‌آر را توصیه می­‌کنم. فعلاً این را علی­‌الحساب بخوانید: «یک روز عدّه‌اى غرب­‌زده چشم­‌هاى خود را بستند و گفتند ما باید همه­‌چیز را از غرب بگیریم. آن­‌ها چه­‌چیزى را از غرب گرفتند؟ یکى از خصوصیات خوبى که اروپایی­‌ها دارند، خطرپذیرى است. منشأ عمده موفقیت­‌هاى آن‌ها این بوده است. آیا غرب­‌زده‌هاى ما این را گرفتند و به ایران آوردند؟ آیا ایرانی­‌ها ریسک‌پذیر شدند؟ خصوصیت خوب دیگر آن­‌ها عبارت از پشت‌کار و از کار نگریختن است. آیا آن را به ایران آوردند؟ بزرگ‌­ترین و ماهرترین مکتشفان و دانشمندان غربى کسانى‌اند که سال­‌هاى متمادى با زندگی­‌هاى سخت در اتاق خود نشستند و چیزى را کشف کردند. انسان وقتى زندگى آن­‌ها را مى‌خواند، مى‌بیند چگونه زندگى کردند. آیا این روحیه تلاشِ خستگى‌ناپذیرِ فقط براى علم را به ایران آوردند؟ این‌­ها بخش­‌هاى خوب فرهنگ غربى بود. این‌­ها را که نیاوردند؛ پس چه‌­چیزى را آوردند؟ اختلاط زن و مرد و آزادىِ عیّاشى و پشت­‌میزنشینى و ارزش کردن لذّات و شهوات را آوردند!» (بیانات در دیدار جوانان و فرهنگیان در مصلّاى رشت‌، ۱۲ اردیبهشت۱۳۸۰)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۶
ابوالفضل رهبر