دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با موضوع «خاطره» ثبت شده است

غروب یک روز تابستانی، تهِ یک خیابانِ سوت و کور، جایی که می‌شد مطمئن بود آشنایی عبور نمی‌کند، سیگار دوم را روشن کردم و با هیجان چند پُک زدم. نگاهی به جیب پیراهنم انداختم. پنج‌شش نخِ دیگر داشتم.

صبح آن روز با پدربزرگم به باغش که خارج شهر بود، رفته بودم. از بچه‌گی او را دوست داشتم. اصولاً به‌خلاف هم‌سن‌وسال‌هایم دوست داشتم کنار مُسن‌ترها بنشینم و از خاطرات و تجربیاتشان بچشم.

باغ پدربزرگم علاوه بر باغبانِ مهربانش، امتیازات دیگری هم داشت؛ یک استخر کوچک، درختان میوه و بوته‌های خیاری که بویشان مستت می‌کرد.

پدربزرگم سیگاری بود و به رسم پیش‌کسوتان، «شیراز» می‌کشید و گاه «بهمن». همیشه توی انبار باغش یک کارتن سیگار داشت و با خیال راحت، از صبح تا شب یکی‌دو بسته دود می‌کرد.

نوجوان بودم، و پیرمردی که جلوی باغش، روی یک تخت چوبی، به متکا لم می‌داد و آتش‌به‌آتش سیگار می‌کشید، به چشمم بزرگ می‌نمود. از این حالتش خوشم می‌آمد. اصلاً شاید علت سیگاری شدن دایی کوچکم هم همین بود.

آن روز دیگر طاقت نیاوردم. میان چرت‌های بعدازظهرش، به انبار رفتم. دو سه نخ برداشتم و خودم را به ته باغ رساندم. یکی روشن کردم و چند پک زدم و سرفه و... احساس کردم پدربزرگم بیدار شده. سریع انداختمش زمین و آمدم جلوی باغ.

هنوز خواب بود. دوباره برگشتم. یکی دیگر روشن کردم و این‌بار با خیالی راحت‌تر کشیدم... و خوشم آمد. نه از بوی گندش، که از دود سحرانگیز و از این حالتش. از این که مثل بزرگترها شده بودم، مثل پدربزرگم.

این شد که موقع برگشت، وقتی پیرمرد مشغول چیدن میوه و بادمجان در کیسه بود، دوباره به انبار رفتم و چند تا دیگر از کارتن برداشتم. آن چند تا در میان آن همه، گم بود و مطمئن بودم که متوجه نخواهد شد.

از راه کسل‌کننده‌ی همیشه‌گی، به خانه برگشتیم. به بهانه‌ای زدم بیرون. رفتم به ته همان خیابان که گفتم، و اولی و دومی...

در میانه‌ی دومی بودم که فکری مزاحم شد. از همان دور به صورتم خَنج می‌کشید. بعد نزدیک و نزدیک تر شد. جلویم ایستاد. مچ دستم را گرفت. نگاهم افتاد به دستم و به آتش سرخی که از میان دودها سو سو می‌زد. آن‌قدر مچم را فشار داد که سیگار از دستم افتاد. بعد دست تسلیم شده ام را در جیب پیراهنم فرو کرد. همه‌شان را در آوردم. خُرد کردم و گوشه‌ای ریختم.

آن فکر مزاحم، حرف پدرم بود که در یک جای‌گاه مناسب زده شده بود؛ در جایِ مناسب و در گاهِ مناسب.

کوچک‌تر که بودم، وقتی مردی مچاله‌شده‌ازمواد را دیدم، و وقتی از آن حالتش منزجر شدم، گفته بود: «بابا! اینا همه‌ش از سیگار شروع می‌شه. هیچ معتادی نیست که از سیگار شروع نکرده باشه. مقدمه‌ش همین لامصبه!»
این‌ها را با لحنی دلسوزانه و مخلصانه گفت.

این بود، که سال‌ها بعد، مرا به فکر انداخت و آینده‌ی منزجر کننده‌ام را به چشمم آورد.
این شد که سبک‌سنگین کردم و تصمیم گرفتم دیگر نکشم.


حواسمان باشد که به بچه‌هامان چه می‌گوییم و چه‌گونه می‌گوییم و در چه جای‌گاهی می‌گوییم.

این حرف‌ها، چه خوب و چه بد، در ذهنشان هکّ می‌شوند و در بزن‌گاه‌ها به سراغشان می‌روند.
______________________________________

پانوشت: سیگاری‌ها هم حواسشان باشد که ممکن است با هر سیگارشان، آینده‌ی کودکی را نیز دود کنند!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۰۴:۳۰
ابوالفضل رهبر

 هفت سال پیش

- الو، سلام ابوالفضل جان.

- سلام، چطوری [...] جان؟ خوبی؟

- الحمد لله.

- اتفاقاً چند وقت بود می خواستم تماس بگیرم، یا وقت نمی شد، یا یادم می رفت.

- خب، دل به دل راه داره.

- بله، همین طوره.

- غرض از مزاحمت، من مقلد آقای فاضل بودم، وجوهاتم رو هم به دفتر ایشون می دادم. حالا، بعد از فوت آقای فاضل، می خواستم بدونم کی اعلمه؟

- راستش، چندوقت پیش، دو گروه از دوستام تحقیق کرده بودند، آقای بهجت رو می گفتن اعلمه.

- آقای بهجت؟ شنیدم آقای بهجت سخت می گیره.

- نه اینطوریا هم نیست. من خودم مقلد ایشونم.

- خب، باید یکی باشه که راحت بگیره، بشه عمل کرد.

- آخه ملاک راحتی و سختی نیست، که! ملاک اعلمیت و اعدلیته. باید تحقیق کرد که کی بهتر احکام رو می تونه از قرآن و روایات استخراج کنه. نه اینکه ...

- باشه، دستت درد نکنه. کاری نداری؟ خداحافظ.

- خداحافظ.

 

 چندروز پیش[1]

- سلام [...]

- سلام، خوبی ابوالفضل جان؟

- الحمد لله. شما چطوری؟ بچه ها خوبن؟ تماس گرفته بودی، تازه شماره ات رو دیدم.

- آره. حل شد. دنبال یه آخوند روشنفکر می گشتم، که یه جوابی ازش بگیرم.

- چی؟

- یه گوسفندی برای عقیقه داشتیم، می خواستیم همین بین همسایه ها تقسیم کنیم و یه مقدارش رو هم بدیم به یه مرکز خیریه. دنبال یکی می گشتم که روشنفکر باشه، راحت بگیره.

- پس، از کسی پرسیدی؟

- آره بابا، مجبور شدیم زنگ بزنیم به یکی، اونم برعکس گفت باید بپزید و مهمونی بدید و استخوناش رو هم نشکنید و...

- خب، عقیقه یه آثاری داره، اگر بخوای اون نتایج رو داشته باشه، باید اون کاری رو که گفتن، بکنی. وگرنه اینکه همین جوری هم اگه تقسیم کنید، ثواب داره، ولی دیگه عقیقه نیست.

- ما می خواستیم یه جواب بگیریم که راحت شیم. اینکه چی کار کن و استخوناشو چی کار نکن و... ، می خواستیم از این چرت و پرتا[2] خلاص شیم، که نشد. دادیم یه حوزه علمیه، خودشون این کارا رو بکنن. به هر حال، ترتیبشو دادیم.

- باشه، خیره ان شاء الله.

- ان شاء الله. کاری نداری؟

- نه، خداحافظ.

- خداحافظ.



[1] گفتگو با همان آقا، در هفتمین سالروز(قمری) رحلت آیت الله فاضل لنکرانی

[2] این دو کلمه رو دقیقاً یادم هست که گفت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۶:۴۰
ابوالفضل رهبر

نمازجمعه که تمام شد، مردم داشتند کم کم می رفتند و من داشتم تعقیبات می خواندم.

زد روی پایم و بعد از کمی مقدمه چینی،[1] گفت:

«حاج آقا! من دقت کردم، وقتی صلوات می دادند، شما آرام صلوات می فرستادید. مگر روایت نداریم که هرکس بلند صلوات نفرستد، «منافق» است؟!»

 

هیچی، کلی شرمنده شدم و بعد از کمی توجیه،[2] خداحافظی کردم.

 

چند سالی گذشت، تا دیشب، که بر خوردم به این روایت:

ابْنُ أَبِی عُمَیْرٍ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ،

عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع، قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

«ارْفَعُوا أَصْوَاتَکُمْ بِالصَّلَاةِ عَلَیَّ، فَإِنَّهَا تَذْهَبُ بِالنِّفَاقِ.»[3]

 

امام صادق، علیه السلام، از رسول خدا، صلی الله علیه و آله، نقل می فرمایند:

«صدایتان را با صلوات بر من بلند کنید، که این کار نفاق را برطرف می سازد.»

 

نه اینکه ...



[1] که: ما پای منبرها چیز یاد گرفته ایم، و پسر و داماد خودم هم طلبه هستند، و گاهی به آن ها هم تذکراتی می دهم و ...

[2] که: داشتم ذکر می گفتم و حواسم نبود و ...

[3] الکافی، ج‏2، ص493

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۲۵
ابوالفضل رهبر

دو سه سال است از آن ماجرا می­گذرد. تابستان گرمی بود و مثل هر سال همسایه برای فرار از قم و دیدار با قوم، به زادگاهش رفته بود. فرصت مناسبی بود تا تنوعی به زندگی بدهیم و شام را در حیاط بخوریم. غروب حیاط را آب­پاشی کرده بودم تا گرما را از سنگ­های مرمر پس بگیرم و با مولکول­های آب دوباره به هوا بفرستم. سرِ شب همسرم گفت «حالا که بیرون می­ریم، سور و سات رو کامل کن، برای شام کباب بخر.»

 

دو سه روز داشتیم تا اول ماه و 15 هزار تومان بیشتر ته جیبم نبود. آخرین باری هم که کباب خریده بودم، 12 هزار تومان شده بود. پنج سیخ کوبیده، دو سیخ گوجه، یک نان سنگک، ریحان و پیاز، برای دو نفر و نصفی آدم. فکر کردم «اگر خرج کنم و در این دو سه روز اتفاقی بیفتد، چه؟ اگر بچه مریض شود، اگر چیزی نیاز شود، اگر...» این شد که جواب منفی دادم. دلیلش را گفتم و او هم پذیرفت.

 

دو سه ساعت بعد، کوکو سبزی­مان را خورده بودیم و احتمالاً داشتیم چیز دیگری می­خوردیم، که کسی زنگ زد. از شیشه­ی مات وسط درِ حیاط، معلوم بود که زنی چادری است. زیرانداز را که جلوی در انداخته بودم کمی جمع کردم، تا همسرم در را باز کند.

 

دو سه دقیقه با زنِ جلوی در پچ­پچ کرد. در را بست و آمد توی حیاط. مقداری پول کف دستم گذاشت و توضیح داد که «خانم میم بود. یادته با بچه­ش پشت در مونده بودند، آقای میم هم شهرستان بود، زنگ زدند، کلیدساز بردی، درِشون رو باز کردی؟ 7 تومن برای اون داد. من هم اون موقع که برام همراه اول خریدی، ایرانسل­م 5 تومن شارژ داشت، منتقل کردم به ایرانسل­ش. خلاصه 12 تومن اورده بود بده.»

 

دو سه ثانیه به هم خیره شدیم. به این فکر می­کردیم که از کجا فهمیده بود هزینه باز کردن درِشان 7 هزار تومان شده بود؟ چرا بعد از چند ماه تازه یاد بده­کاری­اش افتاده بود؟ چرا آن وقت شب آمده بود بدهی­اش را بدهد؟

 

چرا دقیقاً همان شب؟! چرا دقیقاً همان 12 هزار تومان؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۰۶:۴۶
ابوالفضل رهبر

دم صبح بود. برعکس خیلی خواب­ها، همه چیز واضح بود؛ هوای نیمه ابری، دیوار سیمانی سفید، درب فلزی سفیدی که یک لنگه­اش باز بود، کفش­های رها شده­ی جلوی درب، باز هم بگم؟ بگم؟(می­دانم به این کلمه حساسیت داری. اصلاً برای همین دو بار تکرارش کردم.)

یادت هست؟ کروبی زودتر از تو بیرون زد. با همان دست­پاچه­گیِ همیشگی، کفش­هایش را پیدا کرد، هول­هولی پوشید و بدون اینکه سلامی کند، راهش را گرفت و رفت.

او را کاری ندارم. کسی با او کاری ندارد. اصلاً فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه(می­دانم با شنیدن این کلمه؛ فتنه، هم مور مورت می­شود. شنیدن­اش چیزی است در مایه­های کشیده شدن ناخن­های معلم شیمی­ات روی تخته سیاه)، داشتم می­گفتم؛ فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه هم دادگاهی تشکیل شود، نام او را فراموش کنند در پرونده بیاورند.

سرت پائین بود. انگار می­ترسیدی تیزی نگاهم در چشم­هایت فرو برود. خب حق هم داشتی. بعد از چند سال رهایت کرده بودند، بدون محاکمه­ای، بدون تقاصی، بدون شلاقی، بدون دیده شدن در لباس راه­راه آبی با آرم ترازوهای عهد بوق، بدون ...، و حالا قرار است راست راست در خیابان راه بروی. من هم بودم شرمنده بودم.

بیرون که آمدی، آن­قدر سلام نکردی که همسرت هم بیرون آمد. چرا؟، نمی­دانم. اما علت تأخیرت را می­شد فهمید. رویت نمی­شد سلام کنی. اصلاً سلام یعنی «تو از جانب من در امان و سلامتی»، یعنی «من با تو کاری ندارم، نمی­خواهم پاچه­ات را بگیرم»، و من دیگر به سلام تو را باور نداشتم. اگر سلام می­کردی، نمی­دانستم این­بار راست می­گویی، یا از این سلام­ات هم مثل سلام­های بیانیه­هایت آتش و خون می­پاشد.

 

 

بالاخره دلت را یکی کردی و ناامید از شنیدن جواب، همان­طور که به بهانه پیدا کردن کفش سرت پائین بود، سلامی گفتی. از صدایت خجالت می­بارید.

جوابت را دادم. تنها گفت­وگوی رد و بدل شده بینمان همین بود، اما در لحنِ سلام و در بهتِ نگاهم یک دنیا حرف موج می­زد که نمی­دانم فهمیدی یا نه.

نمی­دانم این­که همان­طور که سرت پائین بود، رفتی، از نفهمی­ات بود، یا از فهمیده­گی­ات.

تو رفتی و من دیگر همسرت را ندیدم، که دنبال­ات آمد یا نه؟ شاید او جلوتر می­رفت و تو دنبالش بودی.

ندیدم، چون نگاهم به کفش­ها خیره شده بود. در فکر بودم که آیا در دادگاهی محاکمه خواهی شد؟ آیا مدعی­العموم علاوه بر جرم­های اجتماعی­ات[1]، شکایت­های شخصی من را هم قرائت خواهد کرد؟ اگر محکوم شوی، چه­طور می­خواهی این خسارت­ها را جبران کنی؟

- فشار روحی و استرس گاه­وبی­گاهی که به لطف بیانیه­های احساسی و رفتار جنون­آمیز هواداران تحریک شده­ات به من وارد کردی.[2]

- تپش قلب، فشار خون و عدم تمرکز برای درس خواندن و ...

- دقایق و ساعاتی که پای تلویزیون و اینترنت صرف شد، برای پی­گیری اخبار افتضاحی که بار آورده بودی.

- مهم­تر از همه، اختلافات جدی خانوادگی با کسانی که تا دیروز با دیدن یک­دیگر آرامش می­یافتیم و بعد از ظهور پدیده­ای چون تو، روز به روز بر فاصله­های­مان افزوده می­شد. اختلافاتی که ضربه­های جبران ناپذیری به خانواده­ام وارد کرد. اختلافاتی که هنوز محو نشده­اند.

- فشارهایی که جمعیت در راه­پیمایی­ بی­سابقه­ی مردم در 9دی88، به من و دختر 2ساله­ام وارد کرد. اضافه کن نگرانی­ام را از تخریب پلی که از قم­رود می­گذشت و در هیچ 22بهمنی، چنین جمعیتی روی خود ندیده بود.[3]

- باز هم بگم؟ بگم؟

حقیقتاً آدم به قیامت اعتقاد پیدا می­کند. خب معلوم است که در این دنیا ظرفیت تقاص «همین»ها هم نیست، چه رسد به تقاص «همین»های میلیون­ها آدم دیگر. چه رسد به آسیب­های اجتماعی و بین­المللی­ای که وارد کردی.

پس دیدارمان به قیامت، میرحسین!

 

 

[1] سیاهه­ی 22گناه(بی­تعارف) نابخشودنی­ات را این­جا بخوان یا در این­جا تماشا کن.

[2] دو سه سالی هست که ترجیح می­دهم گزارش­های تلویزیون در مناسبت­های مختلف راجع به فتنه را نبینم، که می­دانم باز اذیت خواهم شد.

[3] این یکی را می­بخشم. به­خاطر لذتی که آن روز بردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۰۶:۰۴
ابوالفضل رهبر

«کوهان»خوریِ «محسن»!

با هم وارد حوزه شدیم. اسمش محسن بود. واقعاً طلبه­ی خوش­فکری بود(و هست). فارغ التحصیل دانشگاه علم و صنعت بود(فکر می­کنم برق). قبل از اینکه بیاید حوزه، خیلی از درسها را خوانده بود و حتی تدریس کرده بود. به­خاطر همین از شاگرد خوب­های کلاس بود.

پنج، شش سال اول(که با هم بودیم)، به­خاطر مشغله­های کاری، فرصت نمی­کرد مثل بقیه دوستان به درس و بحثش برسد. اما همچنان در درس­ها وضعیت خوبی داشت.

خیلی هم بانمک بود. می­گفت من فعلاً دارم از «کوهان» می­خورم! یکی دو سال دیگر ذخیره کوهانم تمام می­شود و ...

 

«کوهان»خوری «حسن»!

امتیازاتی که در توافق ژنو دادیم، همه آن چیزی بود که در هشت سال دولت احمدی­نژاد به­دست آمده بود؛ «غنی­سازی بیست درصد»[1]، «پیشرفت شتابان در اراک و نطنز و فردو و مراکز تحقیقاتی»[2]، «مقاومت در برابر فشارها برای ارائه اطلاعات از مراکز هسته­ای و دانشمندان در معرض ترور»[3]، «انگیزه یافتن دانشمندان جوان برای پیشرفت علمی در زمینه هسته­ای»[4]، «شکل­گیری تدریجی ارتباطات پیدا و پنهان علمی و تجاری میان سازمان انرژی اتمی با شرکت­های خارجی»[5]، و مهم­تر از همه «مقاومت مردم در برابر تحریم­های همه­جانبه و یک جانبه»[6].

بگذریم از «اعتبار جمهوری اسلامی ایران در میان مستضعفین جهان»[7] که حاصل سی و پنج سال ایستادگی ملت ایران در برابر مستکبرین عالَم بوده است. و نمی­گذریم.

 

در برابر، گوشه­ی ناچیزی از تحریم­ها رفع شد.

 

سؤال این­جاست:

دولت فعلی که در مرحله مقدماتی، بخش اعظم دستاوردهای دولت قبلی را خرج کرده است و ژست پیروزی گرفته[8]، در مراحل بعدی قرار است چه امتیازاتی برای رفع باقیِ تحریم­ها بدهد؟

 

«کوهان» چاق و چله­ای که حالا از آن تنها «ادامه غنی­سازی پنج درصد» (آن هم بصورت محدود[9]) باقی مانده است، کفاف نخواهد داد، برادر!



[1] که از آن دست کشیدیم.

[2] که متوقف­اش کردیم.

[3] که به آن تن دادیم.

[4] که به نا امیدی و رکود نشاندیم­اش.

[5] که قطع­شان کردیم.

[6] که به "امید به ترحم دشمن و رفع تحریم­ها" تبدیلش کردیم.

[7] که با تماس­ها و دیدارهای کودکانه و مذاکرات منفعلانه، خدشده­دار شد.

[8] جالب این­جاست که چنین معدن نمکی را سر کشیده­اند، و آن­چنان نمک­دان می­شکنند. جز تخریب و توهین و سرزنش چیزی نثار دولت قبلی نمی­کنند.

[9] تعهد کرده­ایم به همان سانترفیوژهای فعلی اکتفا کنیم. سانترفیوژ جدیدی نصب نکنیم، سانترفیوژهای موجود را اگر خراب شوند(که روزانه برای حدود پنجاه تا از آن­ها این اتفاق می­افتد)، حق جایگزینی نداریم، ولو اینکه قابل تعمیر نباشند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۲ ، ۰۸:۱۴
ابوالفضل رهبر

نور قرمز چراغ های پیزُری اتوبوس، سرخی صورتم را پوشانده بود. انگار قلب، تمام خون را به سرم پمپ می کرد. ترمز اتوبوس، ایستاده ها را کمی به جلو هُل داد. چشم هایم را براق کردم و برای چندمین بار به مردی که ایستگاه قبلی سوار شده بود، زُل زدم، شاید ذره ای خجالت در صورتش پیدا کنم. راننده صدایش را بلند کرد «آقا یه کم برید عقب، این بنده خداها سوار شن». 

 

جا نبود، اما سعی کردم بیشتر خودم را عقب بکشم. مردک باز هم تکانی به خودش نداد. میله صندلی مقابلش را چسبیده بود و خودش را جلو کشیده بود تا دیگران را ترغیب کرده باشد به عقب رفتن. نمی خواست پنجره فولادی را که تازه به آن رسیده بود، رها کند! یک نفر به سختی رد شد تا جایی باز کند برای جمعیتی که از بیرون ناامیدانه به ما نگاه می کردند. نفر دوم هم با شنیدن صدای فسِ درب اتوبوس، منصرف شد. 

 

اتوبوس راه افتاد و نگاهم آن بیچاره های بازمانده در ایستگاه را که حالا در تاریکی فرو رفته بودند، رها کرد. دوباره شروع کردم به بررسی توجیهات و احتمالات؛ «جلویش جا نیست»، که خیلی هم هست. «کر و کور است، صدای راننده را نمی شنود و هجوم جمعیت را نمی بیند»، پس چرا خودش را جلو کشیده، تا بقیه رد شوند! «شب است و خسته است و حال ندارد»، خُب مگر بقیه خسته نیستند؟!، «می خواهد ایستگاه بعدی پیاده شود»، خب بیاید این طرف تر، موقع پیاده شدن راهی برایش باز می شود. تو نیکی می کن و در دجله انداز ...

 

تنها احتمال باقیمانده این بود که «مردکِ بی شعور! خَرش از پل گذشته و حالا که خودش سوار شده، بقیه به درَک!»

قضاوتم را کرده بودم، که متهم شروع کرد به جواب دادن به بغل دستی اش. مثل اینکه پرونده، شاکی هم داشت.

 

«شرمنده، دستم درد می کنه، نمی تونم میله های بالایی رو بگیرم. اون ور تر هم صندلیِ نزدیکی نیست که میله اش رو بگیرم.»

 

آب سردی بود که رویم ریخت.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت: خواندن قضاوت دکتر حسام الدین آشنا راجع به شیخ هادی، امام جماعت بدون وضوی مسجدشان هم خالی از لطف نیست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۲ ، ۰۳:۱۰
ابوالفضل رهبر