دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

دیشب خوابتو دیدم، میرحسین!

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۲، ۰۶:۰۴ ق.ظ

دم صبح بود. برعکس خیلی خواب­ها، همه چیز واضح بود؛ هوای نیمه ابری، دیوار سیمانی سفید، درب فلزی سفیدی که یک لنگه­اش باز بود، کفش­های رها شده­ی جلوی درب، باز هم بگم؟ بگم؟(می­دانم به این کلمه حساسیت داری. اصلاً برای همین دو بار تکرارش کردم.)

یادت هست؟ کروبی زودتر از تو بیرون زد. با همان دست­پاچه­گیِ همیشگی، کفش­هایش را پیدا کرد، هول­هولی پوشید و بدون اینکه سلامی کند، راهش را گرفت و رفت.

او را کاری ندارم. کسی با او کاری ندارد. اصلاً فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه(می­دانم با شنیدن این کلمه؛ فتنه، هم مور مورت می­شود. شنیدن­اش چیزی است در مایه­های کشیده شدن ناخن­های معلم شیمی­ات روی تخته سیاه)، داشتم می­گفتم؛ فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه هم دادگاهی تشکیل شود، نام او را فراموش کنند در پرونده بیاورند.

سرت پائین بود. انگار می­ترسیدی تیزی نگاهم در چشم­هایت فرو برود. خب حق هم داشتی. بعد از چند سال رهایت کرده بودند، بدون محاکمه­ای، بدون تقاصی، بدون شلاقی، بدون دیده شدن در لباس راه­راه آبی با آرم ترازوهای عهد بوق، بدون ...، و حالا قرار است راست راست در خیابان راه بروی. من هم بودم شرمنده بودم.

بیرون که آمدی، آن­قدر سلام نکردی که همسرت هم بیرون آمد. چرا؟، نمی­دانم. اما علت تأخیرت را می­شد فهمید. رویت نمی­شد سلام کنی. اصلاً سلام یعنی «تو از جانب من در امان و سلامتی»، یعنی «من با تو کاری ندارم، نمی­خواهم پاچه­ات را بگیرم»، و من دیگر به سلام تو را باور نداشتم. اگر سلام می­کردی، نمی­دانستم این­بار راست می­گویی، یا از این سلام­ات هم مثل سلام­های بیانیه­هایت آتش و خون می­پاشد.

 

 

بالاخره دلت را یکی کردی و ناامید از شنیدن جواب، همان­طور که به بهانه پیدا کردن کفش سرت پائین بود، سلامی گفتی. از صدایت خجالت می­بارید.

جوابت را دادم. تنها گفت­وگوی رد و بدل شده بینمان همین بود، اما در لحنِ سلام و در بهتِ نگاهم یک دنیا حرف موج می­زد که نمی­دانم فهمیدی یا نه.

نمی­دانم این­که همان­طور که سرت پائین بود، رفتی، از نفهمی­ات بود، یا از فهمیده­گی­ات.

تو رفتی و من دیگر همسرت را ندیدم، که دنبال­ات آمد یا نه؟ شاید او جلوتر می­رفت و تو دنبالش بودی.

ندیدم، چون نگاهم به کفش­ها خیره شده بود. در فکر بودم که آیا در دادگاهی محاکمه خواهی شد؟ آیا مدعی­العموم علاوه بر جرم­های اجتماعی­ات[1]، شکایت­های شخصی من را هم قرائت خواهد کرد؟ اگر محکوم شوی، چه­طور می­خواهی این خسارت­ها را جبران کنی؟

- فشار روحی و استرس گاه­وبی­گاهی که به لطف بیانیه­های احساسی و رفتار جنون­آمیز هواداران تحریک شده­ات به من وارد کردی.[2]

- تپش قلب، فشار خون و عدم تمرکز برای درس خواندن و ...

- دقایق و ساعاتی که پای تلویزیون و اینترنت صرف شد، برای پی­گیری اخبار افتضاحی که بار آورده بودی.

- مهم­تر از همه، اختلافات جدی خانوادگی با کسانی که تا دیروز با دیدن یک­دیگر آرامش می­یافتیم و بعد از ظهور پدیده­ای چون تو، روز به روز بر فاصله­های­مان افزوده می­شد. اختلافاتی که ضربه­های جبران ناپذیری به خانواده­ام وارد کرد. اختلافاتی که هنوز محو نشده­اند.

- فشارهایی که جمعیت در راه­پیمایی­ بی­سابقه­ی مردم در 9دی88، به من و دختر 2ساله­ام وارد کرد. اضافه کن نگرانی­ام را از تخریب پلی که از قم­رود می­گذشت و در هیچ 22بهمنی، چنین جمعیتی روی خود ندیده بود.[3]

- باز هم بگم؟ بگم؟

حقیقتاً آدم به قیامت اعتقاد پیدا می­کند. خب معلوم است که در این دنیا ظرفیت تقاص «همین»ها هم نیست، چه رسد به تقاص «همین»های میلیون­ها آدم دیگر. چه رسد به آسیب­های اجتماعی و بین­المللی­ای که وارد کردی.

پس دیدارمان به قیامت، میرحسین!

 

 

[1] سیاهه­ی 22گناه(بی­تعارف) نابخشودنی­ات را این­جا بخوان یا در این­جا تماشا کن.

[2] دو سه سالی هست که ترجیح می­دهم گزارش­های تلویزیون در مناسبت­های مختلف راجع به فتنه را نبینم، که می­دانم باز اذیت خواهم شد.

[3] این یکی را می­بخشم. به­خاطر لذتی که آن روز بردم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۰۹
ابوالفضل رهبر

نظرات  (۱)

سلام،اختلافات خانوادگی را خوب اومدی. ما هم مبتلا به هستیم.

از هرچی بشه گذشت از این اختلافه نمی شه گذشت.


ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی