دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

در دست عهد دولت او دستوار باد...

دستوار

بی قرار ...
راهی ...

طبقه بندی موضوعی

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

یوزهای محصور ایرانی

 

 

یکی دو هفته پیش، به لطف برنامه­ی «روزی یک ساعت تلویزیون» بچه­ها، انیمیشنی از شبکه پویا تماشا کردیم به نام «یوز». قسمتی بود از یک مجموعه انیمیشن، که با هدف جلوگیری از شکار یوزپلنگ ایرانی توسط کودکان امروز و شکارچیان فردا ساخته شده است.[1]

قسمتی که آن­روز پخش شد، داستان بچه­یوزپلنگی بود که روباهی حقه­باز قصد فریبش را داشت؛ او را به خارج از منطقه حفاظت شده بکشاند تا به­دست انسان­ها گیر بیفتد. پدر و مادر بچه­یوز همیشه او را از رفتن به جاهای «ناشناخته» و خارج از قلمرو نهی می­کردند، اما وسوسه­های روباه و کنجکاوی کودکانه کار خودش را کرد. خلاصه این­که بچه­یوز رفت و سرش به سنگ خورد و برگشت و فهمید که باید حرف پدر و مادرش را گوش می­کرده و به جاهای «ناشناخته» قدم نمی­گذاشته.

 

غارنشینان کاشف آمریکایی

 

 

دو سه روز بعد از تماشای انیمیشن «یوز»، فرصت شد تا بعد از خوابیدن بچه­ها، دی­وی­دی انیمیشن «غارنشینان» (The Croods 2013) را که یکی دو ماهی در صف انتظار بود، در دستگاه بگذارم و تماشا کنم.

«غارنشینان»، داستان دختری را روایت می­کند که در عصر ماقبل تاریخ با خانواده­ای غارنشین زندگی می­کند. پدری مهربان و قوی دارد که به­دلیل زندگی در محیطی خطرناک(با حیواناتی وحشی و عظیم­الجثه)، بسیار محافظه کار است. او برای حفظ خانواده­اش(که تنها خانواده باقی­مانده در آن منطقه اند) قوانین سختی وضع کرده است. آن­ها هر دو سه روز یک بار، تنها برای تهیه غذا، با هم از غار تاریک خود خارج می­شوند، قبل از غروب آفتاب به آن برمی­گردند و ورودی غار را با سنگ بزرگی می­بندند. پدر همیشه خانواده اش را از نزدیک شدن به چیزهای «جدید» و «ناشناخته» پرهیز می­دهد و شب­ها برای آن­ها داستان حیواناتی را تعریف می­کند که حرف پدر و مادرشان را گوش نکرده­اند؛ به جاهای ناشناخته رفته­اند و به­طرز وحشت­ناکی کشته شده­اند.

دختر خانواده در سن بلوغ است و سنت­شکنی­اش گل کرده. او از زندگی با چنین خانواده­ای زجر می­کشد. به­دنبال چیزهای جدید و شیفته­ی نور است. تا این­که با پسری جسور آشنا می­شود که برای مواجهه با مشکلات، از فکر خود کمک می­گیرد. او چیزهای جدیدی کشف کرده، می­تواند آتش تهیه کند، از جاهای دیگر خبر دارد، از زلزله­ای که قرار است ویرانی ایجاد کند خبر دارد و ... همه این­ها برای دخترک جذاب و راضی کننده است.

با ورود پسر، روال زندگی غارنشینان به­هم می­خورد. خانواده که به کارآمدی فکر، به درستی حرف­های پسرک و به خطرناک نبودن همه­ی چیزهای جدید، پی برده­اند از دور پدر پراکنده می­شوند و به پسر اقتدا می­کنند. آن­ها با طی سختی­ها و خطرات فراوان، به سرزمینی جدی پای می­گذارند تا از نابودی محتوم خود بگریزند.

در آخر این پدر است که با درک شرائط جدید و پی بردن به حقیقت، روش خود را تغییر می­دهد و با آن­ها همراه می­شود.[2]

 

دو یادآمد همین­جوری

1- با دیدن این دو انیمیشن، بلافاصله یاد فرمایشی از رهبر انقلاب افتادم که از سال­ها قبل در ذهنم مانده بود. ایشان با تأکید بر لزوم تبادل فرهنگی، نقاط مثبتی از فرهنگ غربی را ذکر کردند؛ «خطرپذیری»، «ریسک­پذیری»، «پشتکار» و...[3]

2- امروز هم که داشتم می­نوشتم، یاد حرف خطرناک و ساده­لوحانه یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری92 افتادم که در مناظره فرهنگی-اجتماعی می­گفت دولت نمی­تواند و نباید دست به فرهنگ بزند. مردم خود بلدند فرهنگ خود را حفظ کنند و ارتقاء دهند.

 



[1] مصاحبه با کارگردان مجموعه را این­­جا بخوانید.

[2] «غارنشینان» جزئیات و حرف­های زیادی دارد و نقدهای بسیاری بر آن نوشته شده است. به­عنوان مثال

[3] خواندن دیگر فرازهای این سخنرانی و ملاحظه عنوان «تبادل فرهنگی» در بخش جستار سایت خامنه­ای­دات­آی­آر را توصیه می­کنم. فعلاً این را علی­الحساب بخوانید: «یک روز عدّه‌اى غرب­زده چشم­هاى خود را بستند و گفتند ما باید همه­چیز را از غرب بگیریم. آن­ها چه­چیزى را از غرب گرفتند؟ یکى از خصوصیات خوبى که اروپایی­ها دارند، خطرپذیرى است. منشأ عمده موفقیت­هاى آنها این بوده است. آیا غرب­زده‌هاى ما این را گرفتند و به ایران آوردند؟ آیا ایرانی­ها ریسک‌پذیر شدند؟ خصوصیت خوب دیگر آن­ها عبارت از پشتکار و از کار نگریختن است. آیا آن را به ایران آوردند؟ بزرگ­ترین و ماهرترین مکتشفان و دانشمندان غربى کسانى‌اند که سال­هاى متمادى با زندگی­هاى سخت در اتاق خود نشستند و چیزى را کشف کردند. انسان وقتى زندگى آن­ها را مى‌خواند، مى‌بیند چگونه زندگى کردند. آیا این روحیه تلاشِ خستگى‌ناپذیرِ فقط براى علم را به ایران آوردند؟ این­ها بخش­هاى خوب فرهنگ غربى بود. این­ها را که نیاوردند؛ پس چه­چیزى را آوردند؟ اختلاط زن و مرد و آزادىِ عیّاشى و پشت­میزنشینى و ارزش کردن لذّات و شهوات را آوردند!» (بیانات در دیدار جوانان و فرهنگیان در مصلّاى رشت‌، 12 اردیبهشت1380)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۲ ، ۱۱:۰۶
ابوالفضل رهبر

ریحانه خانم، امروز:

"ماماان! «جوش» یه جور حیوونه؟ میاد می­زنه، می­ره؟"

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۲ ، ۲۲:۰۰
ابوالفضل رهبر

سه­شنبه 26دی (16ژانویه)

ساعت نه و چهل و پنج، میرفندرسکی، وزیر خارجه، از تهران تلفن کرد. به رسم معمول همیشگی­اش، می­گوید «حاجی پرویز، قلم بردار و آنچه می­گویم بنویس.»

«بله قربان»

 

"برای من بسیار دردناک است مأموریت تو را به عنوان سفیر ایران در انگلستان، به دلایلی که خودت می­دانی، خاتمه دهم. عقیده­ی شخصی­ام این است که تو بدون تردید یکی از مؤثرترین سفرای ایران در انگلیس بوده­ای و کشور اینک بیش از هر موقع دیگر به خدمات ارزنده­ات نیازمند است. با تأسف عمیق، امیدوارم بفهمی و ببخشی.

دوستدارت، احمد میرفندرسکی

وزیر امور خارجه"

 

چون کارکنان مخابرات در اعتصابند، نتوانسته بود متن را تلگراف کند.

به او اطمینان دادم که وضع را کاملاً درک می­کنم و متذکر شدم که من چندی پیش نامه­ای به او نوشتم و خواهش کردم کلیه­ی ملاحظات مربوطه به رفاقت شخصی را کنار بگذارد. یک ماه مهلت دارم که «تودیع»هایم را انجامم دهم. سراسر گفتگویمان بیش از پنج دقیقه طول نکشید.

به محض آنکه گوشی را گذاشتم، نامه­ای به وزارت خارجه­ی انگلیس فرستادم و آنها را از عزیمت خویش «پیش از پایان ماه ژانویه» مستحضر ساختم و درخواست قرار ملاقات برای تودیع با مقامات مربوطه کردم. سپس مهدوی را خواستم و پیغام وزیر را برایش خواندم.

مصاحبه­ی مطبوعاتی تهرانِ اعلیحضرت ناگهان لغو شده است. اندکی بعد خبر یافتم که شاه و شهبانو کشور ار ترک گفتته­اند: مراسمی مختصر با حضور بختیار و شماری از امیران ارتش و چند تن از اعضای شورای سلطنت، در فرودگاه انجام می­شود. سپس شاه، اشک از گونه­هایش سرازیر، از پلکان بالا می­رود، خود پشت فرمان می­نشیند و هواپیما را به پرواز درمی­­آورد. شاه، همانند پدرش، مشتی از خاک ایران را به نشان عشق به وطن با خود به یادگار برده است.

اخبار ساعت سه اوضاع و احوال تهران را «شبیه کارناوال» خواند. پرزیدنت سادات با کبکبه و دبدبه­ی زیاد «میان شور و هلهله­ی عمومی» از شاه در اسوان استقبال کرده است. بی­ثباتیِ عواطفِ توده­ها چه نفرت­انگیز است.

عصر مهدوی به دفترم آمد. گفت «کارمندان سفارت» مایلند برای نشان دادن همبستگی خود با برادران انقلابی­شان در ایران، یک روز سفارت را تعطیل کنند. معلوم نبود اجازه­ی مرا می­خواست یا صرفاً مراتب را به اطلاعم می­رساند. گفتم اینکه کارمندان سفارت ابراز شور و هیجان انقلابی­شان را گذاشتند تا بعد از عزیمت شاه از کشور، بر احترام من برای شهامت یا وفاداری آنها اندک می­افزاید. گفتم من شخصاً تا آخرین روز خدمتم سر کار می­آیم و کسی جلو مرا نمی­تواند بگیرد. ناراحت و دمغ از اتاق رفت.

 

 

هر چه فکر می­کنم، نحوه خروج شاه از ایران بسیار ناپسند بوده است. نیرنگِ مصاحبه­ی مطبوعاتی مسلماً برای رد گم کردن به رسانه­های گروهی ترتیب داده شده بود، و شک نیست که حضور او در یک مصاحبه مطبوعاتی، با هیاهو و جنجال خبرنگاران و سؤالاتی که مطرح می­شد، اعصاب فرسوده­ی شاه را بیشتر داغان می­کرد، و این شایسته­ی آخرین خودنمایی او در انظار عمومی نبود. ولی می­توانست اقلاً بر صفحه تلویزیون ظاهر شود، و در یک نمایش ماهرانه با شور و هیجان و توش و توانِ باقیمانده، به ملت خود بگوید از کشور می­رود تا از خونریزی بیشتر جلو گیرد، و از آنها بخواهد تمامیت ارضی کشور را به خطر نیندازند. به جای این کار، سر به زیر انداخت و یواشکی در رفت. باری... شاید هم فرقی نمی­کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* به نقل از: «در خدمت تخت طاووس»؛ یادداشت­های روزانه­ی پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در لندن، ص385

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۲ ، ۱۹:۱۱
ابوالفضل رهبر

«یکى از برکات همین مذاکرات اخیر این بود که دشمنى آمریکایى‌ها و مسئولین دولت ایالات متّحده‌ى آمریکا با ایران و ایرانى، با اسلام و مسلمین آشکار شد، براى همه مدلّل شد، همه این را فهمیدند.»[1]

 

عمق فاجعه این نیست که عده­ای بعد از شش دهه و با صرف هزینه­های کلان، گزاره­ای بدیهی[2] را بفهمند.[3]

 

عمق فاجعه این است که این امکان فراهم است که این عده بر ما حاکم شوند!

 

[1] بیانات ره­بر انقلاب، 19 دی­ماه 1392: سال­روز قیام مردم آگاه قم در سال 1356

[2] که «آمریکا دشمن ایران و اسلام است.»

[3] اگر بفهمند!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۲ ، ۰۷:۱۶
ابوالفضل رهبر

بدون شرح...

 لینک مطلب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۲ ، ۰۸:۵۳
ابوالفضل رهبر

دو سه سال است از آن ماجرا می­گذرد. تابستان گرمی بود و مثل هر سال همسایه برای فرار از قم و دیدار با قوم، به زادگاهش رفته بود. فرصت مناسبی بود تا تنوعی به زندگی بدهیم و شام را در حیاط بخوریم. غروب حیاط را آب­پاشی کرده بودم تا گرما را از سنگ­های مرمر پس بگیرم و با مولکول­های آب دوباره به هوا بفرستم. سرِ شب همسرم گفت «حالا که بیرون می­ریم، سور و سات رو کامل کن، برای شام کباب بخر.»

 

دو سه روز داشتیم تا اول ماه و 15 هزار تومان بیشتر ته جیبم نبود. آخرین باری هم که کباب خریده بودم، 12 هزار تومان شده بود. پنج سیخ کوبیده، دو سیخ گوجه، یک نان سنگک، ریحان و پیاز، برای دو نفر و نصفی آدم. فکر کردم «اگر خرج کنم و در این دو سه روز اتفاقی بیفتد، چه؟ اگر بچه مریض شود، اگر چیزی نیاز شود، اگر...» این شد که جواب منفی دادم. دلیلش را گفتم و او هم پذیرفت.

 

دو سه ساعت بعد، کوکو سبزی­مان را خورده بودیم و احتمالاً داشتیم چیز دیگری می­خوردیم، که کسی زنگ زد. از شیشه­ی مات وسط درِ حیاط، معلوم بود که زنی چادری است. زیرانداز را که جلوی در انداخته بودم کمی جمع کردم، تا همسرم در را باز کند.

 

دو سه دقیقه با زنِ جلوی در پچ­پچ کرد. در را بست و آمد توی حیاط. مقداری پول کف دستم گذاشت و توضیح داد که «خانم میم بود. یادته با بچه­ش پشت در مونده بودند، آقای میم هم شهرستان بود، زنگ زدند، کلیدساز بردی، درِشون رو باز کردی؟ 7 تومن برای اون داد. من هم اون موقع که برام همراه اول خریدی، ایرانسل­م 5 تومن شارژ داشت، منتقل کردم به ایرانسل­ش. خلاصه 12 تومن اورده بود بده.»

 

دو سه ثانیه به هم خیره شدیم. به این فکر می­کردیم که از کجا فهمیده بود هزینه باز کردن درِشان 7 هزار تومان شده بود؟ چرا بعد از چند ماه تازه یاد بده­کاری­اش افتاده بود؟ چرا آن وقت شب آمده بود بدهی­اش را بدهد؟

 

چرا دقیقاً همان شب؟! چرا دقیقاً همان 12 هزار تومان؟!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۲ ، ۰۶:۴۶
ابوالفضل رهبر

دم صبح بود. برعکس خیلی خواب­ها، همه چیز واضح بود؛ هوای نیمه ابری، دیوار سیمانی سفید، درب فلزی سفیدی که یک لنگه­اش باز بود، کفش­های رها شده­ی جلوی درب، باز هم بگم؟ بگم؟(می­دانم به این کلمه حساسیت داری. اصلاً برای همین دو بار تکرارش کردم.)

یادت هست؟ کروبی زودتر از تو بیرون زد. با همان دست­پاچه­گیِ همیشگی، کفش­هایش را پیدا کرد، هول­هولی پوشید و بدون اینکه سلامی کند، راهش را گرفت و رفت.

او را کاری ندارم. کسی با او کاری ندارد. اصلاً فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه(می­دانم با شنیدن این کلمه؛ فتنه، هم مور مورت می­شود. شنیدن­اش چیزی است در مایه­های کشیده شدن ناخن­های معلم شیمی­ات روی تخته سیاه)، داشتم می­گفتم؛ فکر کنم اگر روزی برای سران داخلی فتنه هم دادگاهی تشکیل شود، نام او را فراموش کنند در پرونده بیاورند.

سرت پائین بود. انگار می­ترسیدی تیزی نگاهم در چشم­هایت فرو برود. خب حق هم داشتی. بعد از چند سال رهایت کرده بودند، بدون محاکمه­ای، بدون تقاصی، بدون شلاقی، بدون دیده شدن در لباس راه­راه آبی با آرم ترازوهای عهد بوق، بدون ...، و حالا قرار است راست راست در خیابان راه بروی. من هم بودم شرمنده بودم.

بیرون که آمدی، آن­قدر سلام نکردی که همسرت هم بیرون آمد. چرا؟، نمی­دانم. اما علت تأخیرت را می­شد فهمید. رویت نمی­شد سلام کنی. اصلاً سلام یعنی «تو از جانب من در امان و سلامتی»، یعنی «من با تو کاری ندارم، نمی­خواهم پاچه­ات را بگیرم»، و من دیگر به سلام تو را باور نداشتم. اگر سلام می­کردی، نمی­دانستم این­بار راست می­گویی، یا از این سلام­ات هم مثل سلام­های بیانیه­هایت آتش و خون می­پاشد.

 

 

بالاخره دلت را یکی کردی و ناامید از شنیدن جواب، همان­طور که به بهانه پیدا کردن کفش سرت پائین بود، سلامی گفتی. از صدایت خجالت می­بارید.

جوابت را دادم. تنها گفت­وگوی رد و بدل شده بینمان همین بود، اما در لحنِ سلام و در بهتِ نگاهم یک دنیا حرف موج می­زد که نمی­دانم فهمیدی یا نه.

نمی­دانم این­که همان­طور که سرت پائین بود، رفتی، از نفهمی­ات بود، یا از فهمیده­گی­ات.

تو رفتی و من دیگر همسرت را ندیدم، که دنبال­ات آمد یا نه؟ شاید او جلوتر می­رفت و تو دنبالش بودی.

ندیدم، چون نگاهم به کفش­ها خیره شده بود. در فکر بودم که آیا در دادگاهی محاکمه خواهی شد؟ آیا مدعی­العموم علاوه بر جرم­های اجتماعی­ات[1]، شکایت­های شخصی من را هم قرائت خواهد کرد؟ اگر محکوم شوی، چه­طور می­خواهی این خسارت­ها را جبران کنی؟

- فشار روحی و استرس گاه­وبی­گاهی که به لطف بیانیه­های احساسی و رفتار جنون­آمیز هواداران تحریک شده­ات به من وارد کردی.[2]

- تپش قلب، فشار خون و عدم تمرکز برای درس خواندن و ...

- دقایق و ساعاتی که پای تلویزیون و اینترنت صرف شد، برای پی­گیری اخبار افتضاحی که بار آورده بودی.

- مهم­تر از همه، اختلافات جدی خانوادگی با کسانی که تا دیروز با دیدن یک­دیگر آرامش می­یافتیم و بعد از ظهور پدیده­ای چون تو، روز به روز بر فاصله­های­مان افزوده می­شد. اختلافاتی که ضربه­های جبران ناپذیری به خانواده­ام وارد کرد. اختلافاتی که هنوز محو نشده­اند.

- فشارهایی که جمعیت در راه­پیمایی­ بی­سابقه­ی مردم در 9دی88، به من و دختر 2ساله­ام وارد کرد. اضافه کن نگرانی­ام را از تخریب پلی که از قم­رود می­گذشت و در هیچ 22بهمنی، چنین جمعیتی روی خود ندیده بود.[3]

- باز هم بگم؟ بگم؟

حقیقتاً آدم به قیامت اعتقاد پیدا می­کند. خب معلوم است که در این دنیا ظرفیت تقاص «همین»ها هم نیست، چه رسد به تقاص «همین»های میلیون­ها آدم دیگر. چه رسد به آسیب­های اجتماعی و بین­المللی­ای که وارد کردی.

پس دیدارمان به قیامت، میرحسین!

 

 

[1] سیاهه­ی 22گناه(بی­تعارف) نابخشودنی­ات را این­جا بخوان یا در این­جا تماشا کن.

[2] دو سه سالی هست که ترجیح می­دهم گزارش­های تلویزیون در مناسبت­های مختلف راجع به فتنه را نبینم، که می­دانم باز اذیت خواهم شد.

[3] این یکی را می­بخشم. به­خاطر لذتی که آن روز بردم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۲ ، ۰۶:۰۴
ابوالفضل رهبر

هر یک از آثار وجودی ما، گوشه­ ای از حقیقتِ پنهان­مان را برای دیگران به نمایش می­ گذارد.

خواه این اثر انجام کاری باشد یا بروز حالتی، گفتن حرفی یا نوشتن مطلبی، کشیدن شکلی یا ساختن چیزی،... [1]

حال هرچه این اثر، ناخودآگاهانه­ تر باشد، واقع­ نمایی­ اش بیشتر است و تشخیصِ پشتِ ماجرا راحت­ تر خواهد بود.

و هرچه آگاهانه­ تر، هدف­مندتر و بابرنامه­ تر باشد، فریبندگی بیشتری خواهد داشت و تشخیص حقیقتِ پشتِ نقاب، سخت­ تر خواهد بود.

به عنوان مثال مقایسه کنید حرف­ هایی را که یک نفر در حالت هوش­یاری یا بیداری می­ زند با حرف­ هایی که در بی­هوشی یا خواب از او می شنویم.

وقتی انسان با توجه این که دیگران رفتار و گفتارش را زیر نظر دارند، کاری می­ کند یا حرفی می­ زند، می­ تواند نقش بازی کند؛ خود را خوب، زرنگ، خیرخواه، متواضع، از خود گذشته یا ... بنمایاند.

 

رانندگی از آن دست کارهایی است که معمولاً به صورت کاملاً ناخودآگاه انجام می­ شود.

اگر از راننده­ های تازه­ کاری که دائماً حواس­شان به گاز و کلاج و دنده و آینه و تابلوهای خیابان است، بگذریم، راننده­ ها معمولاً بدون اینکه به کلاج و دنده توجه داشته باشند و بدون اینکه به طرز رانندگی­ شان، رفتارشان با سواره­ ها و پیاده­ های کف خیابان توجه داشته باشند، مسیری را طی می کنند و به مقصد می­ رسند.

به همین خاطر می­ توان با کمی دقت، از طرز رانندگی افراد، به بسیاری از خُلقیات آن­ ها پی برد.

در واقع راننده­ ها بی هیچ پوشش و نقابی، خُلقیات درونی­ شان را در خیابان­ های شهر به ویترین نمایش می­ سپارند و دیگران را به مطالعه و شناخت روان خود فرا می­ خوانند.

 

 

با کمی دقت می­ توان به "عجول" یا "بی­ خیال" بودن یک راننده پی برد،

به "منظم" بودن یا "بی­ نظمی"اش،

به "احتیاط بیش از حد" یا "وسواس"اش،

به "تهوّر" یا "ترسو بودن"اش،

به میزان "گذشت" و "مهربانی"اش،

به "پای­بندی­ اش  به قانون و شرع"،

به "صداقت"اش در سخن­رانی­ های خانوادگی پیرامون "لزوم احترام به حقوق دیگران"، " قبح ظلم"، "لزوم راست­گویی"[2]،...

و...

برای هر یک، نمونه­ هایی از دوست و آشنا و قوم و خویش، و البته از خودم، سراغ دارم، که به دلائل اخلاقی از بیان­شان صرف­ نظر می­ کنم.

___________________________________

پانوشت: با نگاهی کلی­ تر می­ توان از نوع رانندگی مردم یک شهر یا یک کشور، تا حدودی به فرهنگ حاکم در آن جامعه پی برد. 



[1] امیرالمؤمنین علیه السلام، در حدیثی زیبا فرموده­ اند: «تَکَلَّمُوا تُعْرَفُوا، فَإِنَّ الْمَرْءَ مَخْبُوءٌ تَحْتَ لِسَانِه‏؛ سخن بگویید تا شناخته شوید، که انسان زیر زبان خود پنهان است‏.» نهج البلاغه، حکمت392

[2] مانند مواقعی که مأموران یا دوربین­ ها را فریب می­ دهد.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۹:۳۱
ابوالفضل رهبر

«کوهان»خوریِ «محسن»!

با هم وارد حوزه شدیم. اسمش محسن بود. واقعاً طلبه­ی خوش­فکری بود(و هست). فارغ التحصیل دانشگاه علم و صنعت بود(فکر می­کنم برق). قبل از اینکه بیاید حوزه، خیلی از درسها را خوانده بود و حتی تدریس کرده بود. به­خاطر همین از شاگرد خوب­های کلاس بود.

پنج، شش سال اول(که با هم بودیم)، به­خاطر مشغله­های کاری، فرصت نمی­کرد مثل بقیه دوستان به درس و بحثش برسد. اما همچنان در درس­ها وضعیت خوبی داشت.

خیلی هم بانمک بود. می­گفت من فعلاً دارم از «کوهان» می­خورم! یکی دو سال دیگر ذخیره کوهانم تمام می­شود و ...

 

«کوهان»خوری «حسن»!

امتیازاتی که در توافق ژنو دادیم، همه آن چیزی بود که در هشت سال دولت احمدی­نژاد به­دست آمده بود؛ «غنی­سازی بیست درصد»[1]، «پیشرفت شتابان در اراک و نطنز و فردو و مراکز تحقیقاتی»[2]، «مقاومت در برابر فشارها برای ارائه اطلاعات از مراکز هسته­ای و دانشمندان در معرض ترور»[3]، «انگیزه یافتن دانشمندان جوان برای پیشرفت علمی در زمینه هسته­ای»[4]، «شکل­گیری تدریجی ارتباطات پیدا و پنهان علمی و تجاری میان سازمان انرژی اتمی با شرکت­های خارجی»[5]، و مهم­تر از همه «مقاومت مردم در برابر تحریم­های همه­جانبه و یک جانبه»[6].

بگذریم از «اعتبار جمهوری اسلامی ایران در میان مستضعفین جهان»[7] که حاصل سی و پنج سال ایستادگی ملت ایران در برابر مستکبرین عالَم بوده است. و نمی­گذریم.

 

در برابر، گوشه­ی ناچیزی از تحریم­ها رفع شد.

 

سؤال این­جاست:

دولت فعلی که در مرحله مقدماتی، بخش اعظم دستاوردهای دولت قبلی را خرج کرده است و ژست پیروزی گرفته[8]، در مراحل بعدی قرار است چه امتیازاتی برای رفع باقیِ تحریم­ها بدهد؟

 

«کوهان» چاق و چله­ای که حالا از آن تنها «ادامه غنی­سازی پنج درصد» (آن هم بصورت محدود[9]) باقی مانده است، کفاف نخواهد داد، برادر!



[1] که از آن دست کشیدیم.

[2] که متوقف­اش کردیم.

[3] که به آن تن دادیم.

[4] که به نا امیدی و رکود نشاندیم­اش.

[5] که قطع­شان کردیم.

[6] که به "امید به ترحم دشمن و رفع تحریم­ها" تبدیلش کردیم.

[7] که با تماس­ها و دیدارهای کودکانه و مذاکرات منفعلانه، خدشده­دار شد.

[8] جالب این­جاست که چنین معدن نمکی را سر کشیده­اند، و آن­چنان نمک­دان می­شکنند. جز تخریب و توهین و سرزنش چیزی نثار دولت قبلی نمی­کنند.

[9] تعهد کرده­ایم به همان سانترفیوژهای فعلی اکتفا کنیم. سانترفیوژ جدیدی نصب نکنیم، سانترفیوژهای موجود را اگر خراب شوند(که روزانه برای حدود پنجاه تا از آن­ها این اتفاق می­افتد)، حق جایگزینی نداریم، ولو اینکه قابل تعمیر نباشند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۲ ، ۰۸:۱۴
ابوالفضل رهبر

در یادداشت قبلی ذکر شد که برای بهره­مندی از شفاعت اهل بیت(علیهم­السلام) باید تمام سرمایه­های­مان را با آنان شریک شویم، با آن­ها یکی شویم.

 

 

برای پاسخ به این سؤال که «چه­طور می­توان مانند "سلمان" با اهل بیت(علیهم­السلام) یکی شد؟»، بهتر است به­سراغ خودشان برویم و رمز این اتحاد را از خودشان بپرسیم...

 

قَالَ الْإِمَامُ الشَّهِیدُ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ:

«مَنْ‏ أَحَبَّنَا کَانَ‏ مِنَّا أَهْلَ‏ الْبَیْتِ‏.»

«هر که ما را دوست بدارد، از ما اهل بیت است.»

راوی با شنیدن این حدیث تعجب می­کند و می­پرسد:

«مِنْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ؟!»

«از شما اهل بیت می­شود؟!»

امام در پاسخ سه مرتبه می­فرماید:

«مِنَّا أَهْلَ الْبَیْتِ»

« [بله،] از ما اهل بیت خواهد بود.»

و بعد برای رفع تعجب راوی می­فرماید:

«أَ مَا سَمِعْتَ قَوْلَ الْعَبْدِ الصَّالِحِ‏: "فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی"‏؟»

«مگر نشنیدی کلام عبد صالح(امام قبلی) را که فرمود: "هر که از من تبعیت کند، از من است."؟»[1]

 

امام در اینجا به هم­عرض بودن «محبت» و «تبعیت» اشاره می­فرماید.

کسی که محبت تام داشته باشد، بالتَّبَع تبعیت تام خواهد داشت.

کسی که تبعیت تام کند، از اهل بیت(علیهم­السلام) خواهد بود.

در این­صورت اهل بیت(علیهم­السلام) او را شفاعت خواهند کرد.

 

 

به این روایت نیز دقت کنید:

 

الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیٍّ (ع) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «الْزَمُوا مَوَدَّتَنَا أَهْلَ‏ الْبَیْتِ‏ فَإِنَّهُ مَنْ لَقِیَ اللَّهَ وَ هُوَ یُحِبُّنَا دَخَلَ الْجَنَّةَ بِشَفَاعَتِنَا وَ الَّذِی نَفْسِی بِیَدِهِ لَا یَنْتَفِعُ عَبْدٌ بِعَمَلِهِ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»

«خود را نسبت به دوستی و مودت ما اهل بیت ملزم کنید، که همانا کسی که خدا را ملاقات کند، در حالی­که ما را دوست می­دارد، به­واسطه شفاعت ما داخل در بهشت می­شود. و قسم به کسی که جانم در دست اوست، هیچ بنده­ای به­واسطه عمل خود سودی نمی­برد، مگر با معرفت ما»[2]

 

پیامبر اکرم(صلی­الله­علیه­وآله) علاوه بر اینکه شفاعت را پاداش محبین اهل بیت(علیهم­السلام) بیان می­فرماید، در آخر حدیث به نکته­ی مهمی اشاره می­فرماید؛ «معرفت و شناخت اهل بیت(علیهم­السلام)».

در حقیقت این معرفت و شناخت است که محبت و دوستی را به­دنبال خواهد داشت.

ما بر اساس شناخت­های­مان محبوب­های­مان را انتخاب می­کنیم.

او را که از بقیه زیباتر، قوی­تر، داناتر، آگاه­تر، مهربان­تر و در یک کلام «بهتر» باشد، ناخودآگاه به­عنوان عشق برتر خود برمی­گزینیم[3] و حتی دیگر محبوب­هایمان را فدای آن می­کنیم.[4]

کسی که نسبت به اهل بیت(علیهم­السلام) معرفت پیدا کند، قطعاً نسبت به آن­ها محبت پیدا می­کند، محبتی که موجب یکی­شدن(از اهل بیت شدن) می­شود، محبتی که قطعاً با تبعیت هم­راه خواهد بود، و این اتحاد با اهل بیت(علیهم­السلام) و تبعیت از آنان است که زمینه شفاعت و نجات ما خواهد بود.

 

 

به­طور خلاصه، چنین فرآیندی طی می­شود:

معرفت >> محبت >> یکی شدن / تبعیت >> شفاعت



[1] نزهة الناظر و تنبیه الخاطر، ص: 85

[2] الأمالی (للمفید)، النص، ص: 13 - المجلس الثانی‏

[3] «إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیْرِ لَشَدِیدٌ»: «همانا انسان آن­چه که "بهتر" است را شدیداً دوست می­دارد.»؛ عادیات:8

[4] لذا باید در شناخت­های­مان و در ارزیابی­هایمان دقت وافر به­خرج دهیم، تا دچار ره­زن­ها نشویم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۲ ، ۰۱:۱۷
ابوالفضل رهبر